X
تبلیغات
الی گشت
رایتل

مشاعره 266


مشاعره 266

شبنم زباغبان نکشد منت وصال

معشوق درکناربود پاک دیده را

صائب

=

آن که جان داده ومهر توخریده ست منم

وان که دل ازهمه غیرازتو بر یده ست منم

دولت ابادی ( حسام )

=

مگرخودساقی خودبوده ای شاخ گل امشب

که آتنش می زند درخارمژگان ارغوان تو

صائب

=

وفانکردی وکردم ,خطاندیدی ودیدم

شکستی ونشکستم ؛, بریدی ونبریدم

مهرداداوستا

=

مگردرس کتاب هجرمی گوید ادیب امروز

که می اید صدای گریه طفلان زمکتب ها

صحبت لاری

=

آن که چون اشک زچشم ترمن رفته توئی

وان که چون آه بدنبال تو بوده است منم

رهی معیری

=

مگرفریفته حسن  خویشتن شده ای

که هرد» آینه گیری و اندراونگری

روشن

=

یک عمر می توان سخن ا زز لف یارگفت

دربند آن مباش که مضمون نداده است

صائب

=

توحاکمی ومراسربرآستانه ی توست

مکن خرابی ملک دلم که خانه توست

عماد فقیه کرمانی

=

تو حکیمی توعظیمی تو کریمی تو رحیمی

تونماینده فضلی تو سزاوار ثنائی

سنائی

=

گردآوری : م.الف زائر


کتاب هزارگوهر کلمات گهربار مولاعلی ع - ازشماره801 تا 900




مولاعلی ع 

کتاب هز ارگوهر - سیدعطاء الله مجدی

گرداوری : م.الف ز ائر

ازشماره 801 تا.....


801 «مااَقبَحَ بِالإنسانِ ظاهِراََ مُوافِقاََ وَ باطِناََ مُنافِقاََ»


 چقدر براى انسان زشت است که ظاهرا 

موافق و باطنا منافق باشد


چه زشت است از بهر انسان نفاق

پراکندگى به از این اتّفاق

 منافق بود دشمن جان ما

‏ بود اجنبى، نیست او ز آن ما


==


802 «ما فَحَشَ کَریمُُ قَطُُّ»


 بزرگ مرد هرگز ناسزا نمى‏ گوید


کریم از بد و زشت دورى کند 

خطا بیند ار او، صبورى کند

به بندد دهان را ز دشنام او

 پسندیده باشد و را خلق و خو


803 «ماقَسّمَ اللّهُ سُبحانَهُ بَینَ عِبادِهِ اَفضَلُ مِنَ العَقل»


 خداوند پاک چیزى بالاتر از عقل بین

 بندگانش قسمت نفرموده است


نبخشید نیکوتر از عقل و راى


بر اولاد آدم بقسمت خداى‏

، چراغ روان از خرد روشن است‏

 خرد بر تن آدمى جوشن است‏

==


804 «ماامَنَ بِما حَرَمَهُ القُرانُ مَنِ استَحلَّهُ» 


کسى که حرام قرآن را حلال بشمارد 

به قران ایمان نیاورده است



بقرآن بود حکم هر خشک و تر 


نپیچد ز فرمان آن بنده، سر

کسى کاو حرامش نماید حلال،


 کجا باشد ایمانش آن بد خصال‏


==


805 «ما تَزَیَّنَ مُتَزَیَّنُُ بِمِثلِ طاعَةِ اللّهِ» 


هیچ چیز مانند فرمانبردارى خدا 

انسان را نمى‏ آراید


بود زیور مرد از بندگى


ز طاعت شود بیش ار زندگى‏

 چنو نیست بهر تو زیب و جمال‏

 نه دانش، نه حکمت، نه جاه و نه مال‏


806 «ماحَصَلَ الأَجرُ بِمِثلِ اِغاثَةِ المَلهوفِ»


 هیچ چیزى مانند بفریاد بیچاره رسیدن 

تحصیل اجر نمى‏ کند


ستمدیده را یار و یاور شدن،

بعدل و بانصاف داور شدن،

 به اجر است افزونتر از هر ثواب‏

 رهاننده ‏تر باشدت از عقاب‏


==


807 «مارَفَعَ امرَأََ کَهِمَّتِه وَ لا وَضَعَهُ کَشَهوَتِه»


 هیچ چیز انسان را مانند همّتش بالا نمى ‏برد

 و مثل شهوتش او را نمى‏ افکند و خوار نمى‏ دارد


نباشد چو شهوت بمرد افکنى 

چرا تیشه بر ریشه خود زنى‏

چو همّت، نه چیزى بر افراشت مرد

 نه چون کاهلى ساحتش روى زرد

==


808 «مَثَلُ المَنافِق کَمَثلِ الحَنظَلَةِ

الخَضَرةِ اَوراقُها المُرِّ مَذاقُها» 


داستان منافق مانند هندوانه ابو جهل است که 

برگهایش سبز و مزه ‏اش تلخ است


چو حنظل بود مرد پست دو رو


بتر نیست زان کاذب زشتخو 

 ورا تلخ بار است و سبز است برگ‏

بظاهر حیات است و باطن چو مرگ‏


809 «مُصاحِبُ الأَشرارِ کَراکِبِ البَحرِ ان سَلِمَ

مِنَ الغَرقِ لَم یَسلَمَ مِن الفَرقِ»


 همنشین بدان مانند کشتى سوار است که 

اگر از غرق نجات یابد از ترس دریا مصون نیست


بود همنشین بدان بیقرار

بدریا همانند کشتى سوار 

 گر از غرق او را رهائى بود،

کى از بیم دریا جدائى بود


810 «مُدمِن الشَّهَواتِ سَریعُ الأفاتِ»


 کسى که همواره در پى شهوت است

 زود آسیب‏ پذیر است


چو کس را بود حبّ شهوت شعار،


ندارد ز هر نا کسى ننگ و عار

 پیاپى بدو رنج و سختى رسد

 بر او عاقبت تیره بختى رسد


=



811 «مَسَرَّةَ الکِرامِ فى بَذلِ العَطاء 

وَ مَسَرَّةَ الِلّئامِ فى سوء الجَزاء» 


شادى بزرگان از بخشش است. شادى ناکسان 

از بد پاداش دادن است


بود شادى نیکمرد از کرم 

ببذل و به بخشش چه بیش و چه کم‏ 

لئیم ار ز پاداش کاهد خوش است‏

به نیکى چو او کوته آید خوش است‏


812 «مادِحُ الرَّجُلِ بِما لَیسَ فیهِ مُستَهزِءُُ بِه»


 هر کس انسان را به آن چه در وى نیست بستاید

 او را مسخره کرده است


ستایش ز چیزى که اندر تو نیست،

تمسخر بود، موجب غافلى است

 مبادا فزاید ترا ز آن غرور

، مبادا شوى از ره راست دور


813 «مَرارَةُ البأَسِ خَیرُُ مِن التَّضَرُّعِ اِلىَ النّاسِ»


 تلخى ناکامى و سختى بهتر است تا با زارى 

و خوارى دست نیاز بسوى مردم دراز کردن


بود شدّت سختى و رنج و درد

پسندیده ‏تر نزد آزاد مرد

، که از ناکسان حاجتى خواستن،

، به آنان فزودن، ز خود کاستن‏

==


814 «مَوَدّةُ الحَمقى تَزولُ کَما یَزولُ السّرابُ

وَتُقشِعُ کُما یُقشِعُ الضِّباب»


 دوستى ابلهان مانند سراب زود زایل مى‏ شود 

و مانند ابر از هم مى‏ پاشد


بود صحبت ابلهان چون سراب

شود زود زایل، نیابى تو آب‏ 

 چو ابر بهار است ناپایدار

بجائى نباشد مر او را قرار


815 «مُصاحِبَةُ العاقِلِ مأمونَةُُ»


 همنشینى با خردمند موجب 

ایمنى است


اگر همنشین تو عاقل بود

تو را بى شک او راحت دل بود 

، از او بهره‏ ات نیست جز ایمنى‏

نمى‏ باشد او اهل اهریمنى


816 «مجالِسَةُ الأَشرارِ تُوجِبُ التَّلَفَ»


 همنشینى با بدان موجب نابودى است


بیا از بدان تا توانى گریز 


ز ناکس نبینى بغیر از ستیز

ترا افکند او بخاک هلاک‏

 چنین دوستى گر نباشد چه باک‏

==



817 «مُذیعُ الفاحِشَةِ کَفاعِلِها»


 آشکار کننده زشتى مانند زشتکار است


کسى کاو کند آشکارا بدى،


مر او را بود خلق و خوى ددى‏

 بود او همانند با زشتکار

 ندارد چو ز افشاى بد ننگ و عار


=


818 «مُجانَبَةُ الرَّیبِ اَحسَنُ الفُتُوَّةِ» 


دورى جستن از بدگمانى کمال جوانمردى است


بود دورى از شکّ و تردید راى،


ره و رسم هر مؤمن پارساى‏

 نباشد بهین رادمردى جز این‏

 جوانمرد نبود جز اهل یقین‏


819 «مُقاساةُ الأَحمَقِ عَذابُ الرّوحِ»


 با ابله سختى کشیدن (و با او بسر بردن) 

روح را آزردن است


بود صحبت احمق آزار جان


مبادا ترا تیره سازد، روان‏ 

 مکن رنجه خود را در این رهگذر

برو تا توانى از او کن حذر


=



820 «مُصَیبةُ یُرجى اَجرُها خَیرُُ مِن نِعمَةِِ لا یُؤَدّى شُکرُها»


 مصیبتى که در آن امید اجر باشد، بهتر از نعمتى 

است که شکرش ادا نگردد


چو بر نعمتى شکر ناید بجا،

بود اجر و مزدى چو اندر بلا

 همانا بنزدیک اهل خرد،

، از آن نعمت، آن رنج بهتر بود


821 «مَغلوبُ الشَّهوَةِ اَذَلُّ مِن مَملوکِ الرِّقِّ»


 کسى که شهوت بر او غالب است، از بنده 

و برده خوارتر است


چو در چنگ شهوت شود کس اسیر، 


در افتد ز اوج نزاهت بزیر 

بود بدتر از بنده زر خرید

شود جمله عیب و نقصش پدید


822 «مِلاکُ النَّجاةِ لُزومُ الأیمانِ وَ صِدقُ الإیقانِ»


  •  مایه رستگارى ملازم بودن با ایمان و یقین
  •  راست داشتن است


ترا رستگارى ز ایمان بود

نجات تو در صدق ایقان بود

 نباشد چو ایمان کس استوار،

 بدنیا و عقبى نیابد قرار

==


فصل بیستم کلماتى که با «من» آغاز مى‏شوند


823 «مِن کَمالِ الإیمانِ حِفظُ اللِّسانِ» 


نگهدارى زبان از کمال ایمان است


زبان بستن از هر بد و ناسزا،


نیازردن از طعن خلق خدا،

 نشان باشد از زهد و صدق و یقین‏

 ز ایمان کامل، ز تحکیم دین‏


824 «مِن اَقبَحِ الغَدرِ اِذاعَةُ السِّرِّ»


 فاش ساختن راز از بدترین خیانتها است


مکن هیچگه راز کس را تو فاش


بیا در امانت تو خائن مباش‏

 که از آن نباشد خیانت بتر

 بپا گردد از آن بسى شور و شرّ

==


825 «مِن الحُمقِ الأِتِّکالُ عَلىَ الأَمَلِ»


  •  بر آرزو تکیه کردن از ابلهى است


نه عاقل کند تکیه بر آرزو 


نه نایاب را کس کند جستجو

تو را تکیه باید بسعى و بکار

 که بر آرزو تکیه ننگ است و عار


===



826 «مِن کَفّاراتِ الذّنوبِ العِظامِ اِغاثَةُ المَلهوفِ»


 بفریاد بیچاره و مظلوم رسیدن گناهان 

بزرگ را جبران میکند


چو بیچاره‏اى را کنى یاورى


بامداد مظلوم روى آورى،

، گناه تو جبران کند این ثواب‏

 شود بر تو آسان بمحشر عذاب‏


827 «مِنَ النَّبلِ اَن یَبذُلَ الرَّجُلُ

مالَهُ وَ یَصونَ عِرضَهُ»


 از بزرگوارى است که انسان مالش را در راه

 حفظ آبرویش بذل کند


چو بهر نگهدارى عرض خویش،

کسى را بود کوشش و سعى بیش

 کند مال خود را در این ره نثار،

‏ تو او را ز خیل بزرگان شمار




828 «مِن اَقبَحَ الکِبرِ تَکَبُّرُ الرَّجُلِ عَلى 

ذوَى رَحِمِهَ وَ أَبناء جنسِهِ»


 تکبّر انسان نسبت به بستگان و همجنسان خودش

 از بدترین تکبّرها است


تکبّر بخویشان سزاوار نیست


بتر زین دگر هیچ کردار نیست

 نه بر همگنان مى‏سزد کبر و ناز

‏ تواضع کند مرد را سرفراز


==


829 «مِن اَفضَلِ المَعروفِ اِغاثَةُ المَلهوفِ»


 بفریاد ستمدیده و مظلوم رسیدن 

از برترین نیکى‏ ها است


رسیدن بفریاد مظلوم زار،

حمایت ز بیچاره بى‏قرار،

 بود بى‏ گمان بهتر از هر صواب‏

 رهاننده ‏تر باشد از هر عذاب‏


830 «مِن اَفضَلِ الوَرَعِ اَن لاتُبدِىَ فى خَلوتِکَ ما 

تَستَحیى مِن اِظهارِه فى عَلانیَتِکَ»


 از بالاترین پارسائی ها آنست که کارى را که 

بطور آشکارا از انجامش شرم دارى در خلوت آغاز نکنى


ز کارى اگر باشدت ننگ و عار


چو خواهى بجاى آریش آشکار،

 به خلوت گر آنرا نیارى بجاى،

 تو در غایت زهدى اى پارساى‏


831 «مِنَ اللّؤم اَن یَصونَ الرّجُلُ مالَهُ وَ یَبذُلَ عِرضَهُ» 


از پستى است که انسان مالش را نگه دارد 

و آبرویش را بریزد


چو بهر نگهدارى جاه و مال،


کس افتد بخوارىّ و وزر و وبال،

 کند عرض خود را در این ره فدا،

 لئیم است آن مردک بینوا


=


832 «مِن عَلامَةِ اللّومِ تَعجیلُ العُقوبَةِ» 


شتاب در انتقام از نشانه‏ هاى پستى است


لئیمان شتابند در انتقام  

نباشند جز در پى انفصام‏

نپویند در راه صلح و صفا

 نجویند هرگز رضاى خدا


833 «مِن السَّعادَةِ التَّوفیقُ لِصالِحِ الاَعمالِ»


 توفیق یافتن بانجام کارهاى شایسته 

از نیک بختى است


چو توفیق یابى به نیکىّ و خیر،

کنى در ره خدمت خلق سیر،

 کمال سعادت بود بیگمان‏

 برو باش از کار خود شادمان‏



834 «مِن عَلاماتِ الکِرامِ تَعجیلُ المَثوبَةِ»


 نیکى را زود پاداش دادن از نشانه ‏هاى بزرگان است


بزرگان به بخشش گرانیده ‏اند


بپاداش نیکى شتابنده ‏اند

 بدى را به خوبى جزا مى‏ دهند

 رضا بر رضاى خدا مى‏دهند


==



835 «مِن اَحسَنِ النَّصیحَةِ الأبانَةُ عَن القَبیحَة» 


کشف اعمال زشت (و منع کننده آن) از بهترین نصایح است


چو با پند و اندرز اى هوشیار

بدیهاى کس را کنى آشکار، 

، از آن نیست پندى پسندیده ‏تر

نه چیزى از آن است بگزیده ‏تر

==




836 «مِن اَقبَحَ اللّومِ غَیبَةُ الأخیارِ»


 بدگوئى کردن از نیکان از بدترین ناکسى‏ ها است


ز نیکان بغیبت مکن هیچ یاد 


تو را فرصت زشتگوئى مباد 

که از آن نباشد بتر، ناکسى‏

از این ره بمقصود خود کى رسى‏


===


837 «مِن اَفضَلِ المَکارِمِ بَثُّ المَعروفِ» 


منتشر ساختن نیکى از برترین بزرگواری ها است


پراکندن نیکى اندر جهان، 


بتحسین نیکان گشودن زبان،

زعقل و کمال مروّت بود

 ز پاکىّ اصل و فتوّت بود

==


838 «مِن اَشَدِّ عیوبِ المَرء اَن تَخفى عَلَیهِ عُیوبُهُ»


 از بدترین عیوب انسان آن است که عیبهایش 

بر او پوشیده باشد


چو باشد عیوبت ز چشمت نهان،

نباشى بخوبى تو آگه از آن،

 خود آن باشد البتّه عیبى عظیم‏

 از آن باش پیوسته در خوف و بیم‏


839 «مِن کَمالِ الکَرَمِ تَعجیلُ المَثوبَةِ»


 زود پاداش دادن از کمال بزرگوارى است


بپاداش نیکى نمودن شتاب

فزودن بمیزان اجر و ثواب،

، کمال عطا و سخاوت بود

 ز رادىّ و فرط کرامت بود


==


840 «مِن اَحسَنِ العَقلِ اَلتَّحَلّى بِالحِلمِ»


 خود را بزیور بردبارى آراستن از نهایت

 خردمندى است


چو خواهى بهین زیور اى با خرد

تو را جامه بردبارى سزد 

، بود حلم، از غایت عقل و راى‏

شکیبا نخواهد فتادن ز پاى‏

==



841 «مِن التَّوانى یَتَوَلّدُ الکَسَلُ»


 از سستى و تنبلى کسالت زاید


بپرهیز از سستى و کاهلى

که سستى پدید آید از غافلى

 نزاید ز سستى بجز درد و رنج‏

‏ ز کوشش توانى رسیدن بگنج‏


= =


842 «مِن عَلاماتِ الإِدبارِ مُقارَنَةُ الأَراذِلِ»


 به فرومایگان پیوستن از نشانه ‏هاى تیره روزى است


چو با ناکسان یار و همدم شوى،


سرانجام آشفته از غم شوى‏

 دلالت کند بر نگون بختیت‏

 چه حاصل ز اصرار و سر سختیت‏


==


843 «مِن اَفضَلِ الوَرَعِ اِجتنابُ المَحَرَّماتِ. مِن 


اَفضَلِ البِرُّ بِرُّ الأَیتامِ»


 پرهیز از حرام از بالاترین پارسائیها 

است. به یتیمان نیکى کردن از برترین 

نیکى ‏ها است


چو کس را بود اجتناب از حرام،


بر او زهد و پرهیز باشد تمام‏


 از آن نیست خیرى پسندیده‏ تر،

 که باشد ترا بر یتیمان نظر


=



844 «مِن عِزِّ النَّفسِ لُزومُ القَناعَةِ»


 قناعت پیشه کردن از عزّت نفس است


قناعت گرامى کند بنده را 

بر افرازد آن، خوار شرمنده را 

توانگر شود گر بفقر اندر است‏

چو او را بهین خصلتى رهبر است‏

=


845 «مِن اَشرَفُ الشّیَمِ اَلوَفاءُ بِالذَّمَمِ»


 وفاى بعهد از بهترین خویها است


بعهد و به پیمان وفا بایدت 

بکردار، صدق و صفا بایدت

بود بهترین شیوه این خلق و خوى‏

‏ به پیمان شکستن مبر آبروى‏


=


846 «مِن اَفضَلِ الأَعمالِ ما اَوجَبَ الجَنَّةَ وَ اَنجى مِن النّارِ»

 

بالاترین کارها آنست که بیشتر بهشت را بر انسان 

واجب گرداند، و او را از دوزخ رهاننده تر باشد


چو کارى رساند ترا بر بهشت،


شود بر تو فرخنده ز آن سرنوشت

 رهاند ترا ز آتش دوزخ آن،

، بود بهترین کارها بیگمان‏


==


847 «مِن طَبایِعِ الجُهّالِ اَلتَّسرُّعُ اِلى 


الغَضَبِ فى کُلِّ حالِِ»


 در هر حالى زود خشمگین شدن از 

اخلاق جاهلان است


شتابنده بودن براه غضب

خود افکندن از خشم اندر تعب،

، نباشد بجز شیوه جاهلان‏

 صبورى، بود عادت عاقلان‏


848 «مِن اَشرَفِ اَفعالِ الکَریمِ تَغافُلُهُ عَمّا یَعلَمُ»


 از برترین کارهاى جوانمرد آنست که 

خود را از آنچهمی داند به بی خبرى بزند


کریم ار ز عیبى بود با خبر،

چو او را بود پاک اصل و گهر،

 ز فرط شرافت تغافل کند

 بود عارف امّا تجاهل کند


849 «مِن کَمالِ السَّعادَةِ اَلسَّعىُ

 فى صَلاحِ الجُمهور»


 در اصلاح کار مردم کوشیدن از کمال 

خوش بختى است


سعادت بود سعى در کار خلق


کشیدن بتن بارى از بار خلق‏

 ز خدمت‏گزارى نکردن ابا


 زدن گام اندر طریق صفا


==


850 «مِن اَماراتِ الأَحمَقِ کَثرَةُ تَلَوّنُهُ» 


از نشانه‏ هاى ابله آن است 

که هر دم برنگى در آید


نباشد بیک شیوه نادان همى

در آید بیک رنگ او هر دمى‏ 

 نه از وعده او توان بود شاد

نه بر کرده او بود اعتماد

=


851 «من کمال الحماقة الاختیال فى الفاقة»


 کبر ورزیدن در حال نادارى از کمال 

ابلهى است


تکبّر ز هر کس بود ناپسند 

رسد بر تو از کبر و نخوت گزند

فقیر ار تکبّر کند ز ابلهى است‏

 به تحقیق از عقل و دانش تهى است‏



852 «من طبائع الأغمار اتعاب النّفوس فى الاحتکار»


 به رنج افکندن مردم از راه احتکار 

شیوه نابخردان و ناآزموده کاران است


چو کس پیشه خود کند احتکار

از این ره کند کار بر خلق زار،

، ز پستىّ و جهل و عوامى بود

 ز نا مردمىّ و ز خامى بود


=


853 «من افضل الدّین المروّة و لا خیر فى دین کیس فیه مروّة» 


جوانمردى بالاترین کیش است و در دینى که 

مردانگى نباشد هیچ خیرى نیست


بهین رسم ایمان مروّت بود 

کمال دیانت، فتوّت بود 

بدینى مروّت نباشد، اگر،

چه از خیر بینى تو در آن، دگر


==


854 «من الواجب على ذى الجاه ان یبذله بطالبه» 


بر صاحب قدرت و منزلت واجب است که از جاه و 

مقام خود بخواهنده بذل کند و نیاز او را برآورد


بود فرض بر صاحب عزّ و جاه 


که خواهنده را گیرد اندر پناه

دریغش نباشد ز بذل مقام‏

‏ کند حاجتش را روا او، تمام‏


855 «من کرم النّفس التّحلّى بالطّاعة»


 خود را بزیور فرمان بردارى خدا 

آراستى، از بزرگى نفس است


بطاعت بیاراستن نفس خویش،

ره بندگى را گرفتن به پیش

 نشان باشد از رادى و از کرم‏

، کرم نیست تنها ببذل درم‏

===

فصل بیست و یکم کلماتى که با «من» آغاز مى‏شوند


856 «من ساء خلقه ضاق رزقه. من کرم خلقه اتّسع رزقه»


 کسى که بد خوى باشد تنگ روزى است. هر کس 

خوش خوى باشد روزیش زیاد گردد


    بود تنگ روزى، نکوهیده خوى

    چو خار است در چشم مردم هم اوى‏

 در رزق و روزى چو ایزد گشاد،

 بپاکیزه خود هر چه او خواست داد



857 «من عرف بالکذب لم یقبل صدقة» 

کسى که بناراستى نامور شود راستش 

را هم باور ندارند


    مگو تا توانى گزاف و دروغ 


    چراغ دروغ است، بس بى‏ فروغ‏ 


بناراستى گر شدى نامور،

کست راست باور ندارد دگر


=



858 «من قصد فى الغنى و الفقر فقد استعدّ لنوائب الدّهر»


 هر کس بهنگام نادارى و توانگرى میانه ‏روى کند، براى 

پیش آمدهاى روزگار آماده است



    چو کس وقت فقر و بوقت غنی


    ز افراط و تفریط باشد جدا،

، نترسد ز پیش آمد روزگار

 چو کوه است در جاى خود استوار


==


859 «من اساء الى نفسه لم یتوقّع منه جمیل. من 

اساء الى اخوانه لم یتّصل به تأمیل»


 از کسى که بخودش بدى کند انتظار خوبى نمى ‏رود. به کسى 


که با بستگانش بدى کند امیدى نیست


    چو با خود کند بد کس، اى هوشیار،


    تو از او امید نکوئى مدار

 و گر بد کند او باهل و عیال، 

بخیرش نباشد امید وصال‏


==



860 «من ساء ظنّه ساء وهمه»


 بد گمان بد اندیش گردد


    رسد بر تو از بدگمانى خطر

    برو فکر بد را ز سر کن بدر

 کند بد گمانى، بد اندیشه ‏ات‏

 نباشد چنین کارها پیشه‏ ات‏



861 «من ظفر بالدّنیا نصب و من فاتته تعب»


 هر کس دنیا را بدست آورد گرفتار شد و هر کس 

آنرا از دست داد برنج و سختى افتاد


    چو دنیا بدست آورد آدمى

    نباشد مصون از بلا او دمى‏ 

 و گر رفتش از دست دنیاى دون،

شود انده و سختى او فزون‏


==


862 «من تفاقر افتقر» 


هر که خود را بنادارى زند نادار گردد


    کسى کاو بخود بست فقر اى رفیق،


    نه بگرفت دست کسى در طریق

 سرانجام فقرش گریبان گرفت‏

، نه کارى بامساک سامان گرفت‏



863 «من تکبّر حقّر» 


هر کس تکبّر کند کوچک شمرده شود


    هر آن کس که افتد به بند غرور، 

    شود عاقبت از ره راست دور

عزیز است اگر، خوار گردد بسى‏

 شود کم بهاتر ز خار و خسى‏



864 «من أکثر هجر»


 هر کس بسیار بگوید مردم 

از او دورى کنند


    سخن تا توانى تو کمتر بگوى


    ز بیهوده گفتن مبر آبروى

 مکن دور از خود تو خلق خدا

‏ چرا نیستت هیچ شرم و حیا

===


865 «من عرف نفسه فقد انتهى الى 

غایة کلّ معرفة و علم» 


کسى که خود را بشناسد به منتها درجه 

هر معرفتو دانشى رسیده است



    چو کس نفس خود را شناسد درست،

    بتهذیب آن کوشد او از نخست

 مر او را بود غایت معرفت

، بعلم است در آخرین مرتبت‏


866 «من بصّرک عیبک و حفظک فى غیبک 

فهو الصّدیق فاحفظه»


 هر کس ترا به عیبت بینا کند، و 

در غیابت آبرویترا محفوظ دارد، دوستى یکدل 

است، او را نگه دار


    کند گر کست آگه از عیب خویش

    بغیبت نگه داردت هر چه بیش

، نباشد چنو هیچ یارى صمیم‏

، نگه دار او را که باشد حمیم‏



867 «من احتاج الیک وجب اسعافه علیک» 


هر کس بتو نیازمند باشد، بر آوردن حاجت 

او بر تو واجب است


    چو کس را به لطف تو باشد نیاز

    کند دست حاجت بسویت دراز،

، سزد گر تو سازى نیازش روا

 خدایت دهد بهتر از آن جزا

==


868 «من زرع الإحن حصد المحن» 


کسى که تخم کینه را در دل بکارد

 رنج و سختى بدرود



    چو در سینه کارد کسى تخم کین


    نباشد مقیّد بدستور دین،

، نه او بدرود حاصلى جز محن‏

 نه او بشنود جز نکوهش سخن‏



869 «من قبل عطاک فقد اعانک على الکرم»


 کسى که بخشش تو را بپذیرد ترا در راه 

کرم یارى کرده است



    عطاى ترا چون کند کس قبول

    نگردد ز منّت نهادن ملول،

، ترا در کرم کرده او یاورى‏

 نه جز این بود بهترین داورى‏



870 «من لم یصن وجهه عن مسئلتک فاکرم وجهک عن ردّه»



 کسى که با خواستن چیزى آبرویش 

را نزد تو نگه نمى‏ دارد، تو آبرویت را با ردّ نکردن خواهش

 او گرامى دار



    چو کس آبرویش نثار تو کرد،

    شد از ذلّت خواستن، روى زرد

 بده آنچه خواهد، مکن خویش پست‏

 که بر آبروى تو آید شکست‏

==



871 «من عرف کفّ» 


هر کس عارف باشد از چیزهاى حرام و کارهاى

 بیهوده باز ایستد



    چو باشد کسى اهل فهم و تمیز


    مر او را ز دانش بود بهره نیز


 بپرهیزد او از بد و از حرام‏


، بهر کار نیکو کند اهتمام‏



872 «من عجل زلّ»


 هر کس شتاب کند بلغزد


    هر آن کس که گردید گرد شتاب

    برفت از سر آب سوى سراب، 

، بلغزید پایش بهنگام کار

بپرهیز جان من از این شعار



873 «من کثر مزاحه استجهل»


 هر کس مزاح بیش کند، نادان 

شمرده شود


    چو کس هزل را پیشه خود کند

    تبه فکر و اندیشه خود کند 

، بنادانى او شهره گردد بسى‏

شود سخره هر کس و ناکسى‏


== =


874 «من شهد لک بالباطل شهد علیک بمثله»


 کسى که بسود تو شهادت دروغ دهد، بزیانت

 هم گواهى مى‏ دهد


بسود تو چون کس گواهى دهد

شهادت بباطل کماهى دهد،

، یقین دان که آن مردک بى تمیز

 گواهى دهد بر زیان تو نیز


875 «من حرم السّائل مع القدرة عوقب بالحرمان»


 کسى که در حال توانائى سائلى را محروم 

کند، دچار حرمان گردد


چو کس را بود قدرت و زور و زر،

براند اگر سائلى را ز در،

 سرانجام گردد بحرمان دچار

 بسر افتد از گردش روزگار


876 «من نصح نفسه کان جدیرا بنصح غیره»


 هر کس خودش را اندرز دهد، شایسته است 

دیگرى را هم نصیحت کند


چو کس خویشتن را نصیحت کند،

هم او دورى از هر قبیحت کند،

 سزد گر نصیحت کند دیگرى،

 چو او را بودرجحت وبرتری 


=

877 «من ابان لک عیوبک فهو ودّک. من ساتر

 عیبک فهو عدوّک»


 هر کس عیب هاى ترا بر تو آشکار کند دوست تو است. 

آنکه عیب ترا بپوشاند دشمن تو است


کند گر کس عیب ترا آشکار،

بود در رفاقت بسى استوار

 چو عیب تو پوشیده دارد کسى،

ترا دشمن جان بود، او بسى‏


878 «من حسنت خلیقته طابت عشرته»


 هر کس خوش خوى باشد معاشرت با 

او خوب است


کسى را که اخلاق نیکو بود،

هم او شاد و خندان و خوشرو بود،

 چه نیکو بود همنشینىّ او

 ترا باید این سان بود خلق و خو


879 «من طلب للنّاس الغوائل لم یامن البلاء»


 هر کس براى مردم شرّ و سختى بخواهد 

از گرفتارى ایمن نباشد


بیا تا توانى براى خدا،

میفکن تو خود را بدام بلا 

 مخواه از براى کسى شرّ و بد

که چه کن سر انجام در چه فتد


==



880 «من مدحک فقد ذبحک. من حذّرک کمن بشّرک»


 کسى که ترا ستایش کند ترا مى‏کشد. کسى که 

ترا بترساند مانند کسى است که بتو مژده 

خوبى داده است



    بمدحت گشاید کسى چون زبان

    کشد مر تو را او به سحر بیان‏

، بانذارت ار کس کند اهتمام،

 تو را باشد از او بشارت تمام‏



881 «من عذب لسانه کثر اخوانه»


 هر کس شیرین سخن باشد 

دوستانش بسیار شوند



    ترا چرب و شیرین بود گر زبان

    ببندى ز هر ناروائى دهان،

، شود دوستانت برون از شمار

 نبینى بجز سود از این شعار



882 «من لم یصبر على کدّه صبر على الإفلاس» 


هر کس بر رنج و سختى کار خود صبر نکند در 

تنگدستى صبر خواهد کرد


    ترا صبر باید بهنگام رنج

    که صبر است در رنج مفتاح گنج‏

 چو صبرت نباشد بهنگام کار

 گه فقر خواهى شدن، بردبار


==


883 «من تواضع رفع»


 هر کس فروتنى پیشه کند بلند مرتبه گردد


    هر آن کس کند پیشه افتادگى،

    شود نامور او بآزادگى‏

 ز درد و ز رنج مذلّت رهد

 سر انجام بر اوج عزّت رسد



884 «من حلم اکرم» 


هر کس بردبارى کند گرامى شود


    شود بردبارى اگر پیشه‏ ات، 

    نباشد شتاب اندر اندیشه‏ ات،

گرامى شوى نزد خلق خدا

 چنین است کردار اهل رضا




885 «من ظلم ظلم»


 هر کس ستم کند مورد ستم قرار گیرد


    بتر در جهان از ستمکار نیست


    چو هیچکس مردم آزار نیست

 کشى بر کسى چون تو تیغ ستم،

=



886 «من نصر الحقّ أفلح»

 هر کس حقّ را یارى کند پیروز گردد

    هر آن کس که او یاور حقّ شود،

    باحرار و ابرار ملحق شود

 شود رستگار او بهر دو سراى‏

چنین زد امام سرافراز راى‏
==

887 «من اطمانّ قبل الاختبار ندم»
 هر کس پیش از آزمایش بچیزى یا دیگرى
اعتماد کند، پشیمان گردد


    چو بى آزمایش کنى اعتماد،
    بشخصى تو اى مرد نیکو نهاد


 پشیمان شوى آخر از کار خویش‏

، رسد بر تو از هر طرف طعن و نیش‏

=




888 «من جاهد نفسه اکمل التّقى»
 هر کس با خود جهاد کند پرهیزکارى
را کامل کرده است


    کشد گر کسى نفس امّاره را،

    گشاید بخود او در چاره را،


 بتوفیق تقواى کامل رسد

             بر او از خدا لطف شامل رسد

=


889 «من ساء ظنّه ساءت طوّیته»


بد گمان بد اندیش گردد



    نباشد بتر کس از آن بد گمان،
    که تیر افکند نابجا از کمان‏


 بد اندیش گردد سرانجام او

گریزند مردم از این خلق و خو




890 «من قنع برأیه فقد هلک»


هر کس برأى خودش تنها اکتفا


کند هلاک گردد
    چو بر رأى خود کس کند اکتفا،
    نباشد بفکر کسش اتّکا،


 سرانجام اندر هلاک اوفتد

 ز عجب و غرور او بخاک اوفتد




891 «من اطاع هواه هلک»


هر کس پیرو هوى و هوس خود باشد

هلاک گردد

    هر آن کس بود پیرو دیو نفس،
    خورد گول اهریمن و دیو نفس


 به کشتن دهد عاقبت خویش را

‏ چو فرمان برد آن بد اندیش را

=

892 «من ساءت سیرته سرّت منیّته»


 مرگ شخص بد رفتار باعث شادى مردم است


    چو کس را نکوهیده باشد روش

    کند دشمن و دوستش سرزنش‏

، بمرگش همه خلق شادى کنند

 نه دیگر از او هیچ یادى کنند



893 «من عرف نفسه عرف ربّه»


 هر کس خود را بشناسد، پروردگارش 

را شناخته است


    بذات خود ار معرفت یافتى

    ز اهریمنى روى برتافتى،

، از این ره بذات خدا پى برى‏

 چو نیکو بدین بو العجب بنگرى‏

==



894 «من لا امانة له لا دین له»


 هر کس امین نباشد ایمان ندارد


    چو رسم امانت نیارى بجا، 

    نباشد ترا گر به پیمان وفا، 

ترا دین و ایمان نباشد درست‏

بود پایه اعتقاد تو سست‏

===


895 «من قلّ کلامه بطن عیبه» 


هر کس کمتر بگوید عیبش پوشیده مى‏شود


    چو کوتاه باشد کسى را کلام،

    مصون ماندش عزّت و احترام‏

 نهان ماند عیبش ز چشم کسان‏

 ملامت نگردد ز سوى خسان‏



896 «من قلّ کلامه قلّت اثامه»

 

هر کس کمتر بگوید گناهانش کمتر مى‏شود


    کسى را که کوتاه باشد سخن،

    نیفتد ز گفتن برنج و محن

 گناهان او نیز کمتر شود

‏ مر او را تامّل میسّر شود



897 «من قال بما لا ینبغی یسمع ما لا یشتهى»


 هر کس چیزى را که شایسته نیست بگوید

 آنچه را دوست ندارد بشنود


    چو گوید کسى آنچه شایسته نیست،

    هم او بشنود آنچه بایسته نیست‏

 بیندیش و آنگه بگفتن در آى‏

 برو لب فرو بند از نا رواى‏

===


898 «من سأل فى صغره اجاب فى کبره»


 هر کس در کودکى بپرسد در بزرگى جواب گوید


    چو پرسنده باشى بعهد صغر

    ز دانش شوى بیشتر بهره ‏ور

، بوقت بزرگى تو گوئى جواب‏

 بپرهیزى از گفته ناصواب‏



899 «من بحث عن اسرار غیره أظهر اللّه اسراره»


 هر کس در اسرار دیگرى کنجکاوى کند، خدا 

اسرارش را فاش مى‏سازد


    کنى راز دیگر کسان را چو فاش


    تو از سرّ خود هیچ ایمن مباش

 کند عالم الغیب آن را عیان‏

‏ فرو بند از راز مردم زبان‏



900 «من ابصر زلّته صغرت عنده زلّة غیره» 


هر کس بخطاى خودش بینا باشد لغزش دیگران 

نزدش کوچک خواهد بود


    بود آگه از لغزش خود چو کس

    ورا دیدن عیب خویش است بس

، نبیند هم او لغزش دیگران‏

‏ و گر بیند، او چشم پوشد از آن‏

 ==

گردآوری : م.الف ز ائر



مشاعره 265


مشاعره 265

بادآمد وبوی عنبر آورد

بادام شکوفه برسرآورد

سعدی

=

دربیابان گربه شوق کعبه خواهی زدقدم

سرزنشها گرکند خارمغیلان غ م مخور

حافظ

=

رنج خودخواستن وراحت یاران جستن

فکرانجام من ودرس نخستین من است

محمدعلی نا صح

=

توچنگ فزونی زدی برجهان

گذشتندبرتوبسی  همرهان

فردوسی

=

نقل هرجورکه ازخلق کریمت کردند

قول  صاحب غر ضان است تو آنها نکنی

حافظ

=

یک عمر درون خویش تکرارشدم

درگوشه ای ازخودم تلنبار شدم

جلیل صفربیگی

=

مگرخواهد گشادن  باغ شاخ ارغوان راخون

که نرگس تشت زر بردست وگلبن نیشتردارد

سلمان ساوجی

=

درپای توتازلف چلیپای توافتاد

بس دل که از این سلسله درپای تو افتاد

فروغی بسطامی

=

درپراکندگی البته پریشانی بود

کردجمعیت مادفع پریشانی ما

احمد نیکونژاد (فاضل )

=

آن که پیوند به تارسرز لف تو گرفت

بگسلد ازهمه پیوند چه بیگانه چه خویش

علی اکبرجباری ( بیدل )

=

گردآوری : م.الف زائر




کتاب هزارگوهر کلمات گهربار مولاعلی ع - ازشماره701



مولا علی ع
ازشماره 701 تا ....
کتاب هزارگوهر - کلمات گهربارمولا  علی ع
سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م .الف ز ائر

701«لِسانُکَ اِن اَمسَکتَهُ اَنجاکَ

وَ اِن اَطلَقتَهُ اَرداکَ»

اگر زبانت را نگهدارى نجاتت مى ‏دهد

و اگررهایش سازی هلاکت می کند

هلاک و نجاتت بود از زبان

چو خواهى شوى راحت از دست آن،

ببندش ز هر زشت و هر ناروا

مکن آفت جان خود را رها
=
کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر




702مولاعلی ع

لِسانُ الجاهِلِ مِفتاحُ حَتفِهِ
زبان نادان کلید مرگ اوست

بنادان رسد هرزیان وگزند
چوروزی هم اواندر افتد به بند
زیانش همه اززبانش بود
زبان آفت جسم وجانش بود
=
کتاب هزارگوهر - سیدعطاءالله مجدی
گردآوری : م.ا لف زائر



703مولاعلی ع

«لَو یَعلَمُ المُصَلّى ما یَغشاهُ مِن الرّحمَةِ لَما

رفَعَ رَاسَهُ مِن السّجودِ»
اگر نمازگزار بداند تا چه اندازه رحمت خدا او را
فرو گرفته، البتّه سر از سجده بر نخواهد داشت
بود گر کس آگه ز لطف خدا،
بدانگه که سازد نمازى ادا،
نخواهد سر از سجده کردن بلند
بدین پایه باشد نماز ارجمند
=
کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گردآور ی: م.الف زائر
=
704مولاعلی ع

 «لَوِ اعتَبرَتَ بِما اَضَعتَ مِن ماضى

عُمرِکَ لَحَفِظتَ ما بَقِىَ»

اگر از آنچه از عمر گذشته‏ ات تباه

کرده ‏اى، پند مى ‏گرفتى بقیّه آنرا حفظ مى‏ کردى

گر از آنچه از عمر کردى تباه،
ترا بود زان عبرت و انتباه
، غنیمت شمردى تو آینده را
خریدى به فانى تو پاینده را
=
کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر


705مولاعلی ع

لَوکانَ لِربِکَ شریکُُ لَاتتُکَ رُسُلُهُ
اگرخدایت راشریکی بود , البته فرستادگانش پیش تو آمده بودند
اگر بود ذ ات خداراشریک
همه کارخلقت نمی بود نیک
رسولان اوراتودیدی تمام
کسینیست همتای او , والسلام
=
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر

=

مولا علی ع


706 «لَیسَ شَی‏ُء اَدعى اِلى زَوالِ نِعمَةِِ وَ تَعجیلِ
نِقمَةِِ مِن اِقامَةِِ عَلى ظُلمِِ»

هیچ چیز مانند اصرار بر ستم انسان را بسوى

نابودى نعمت و زود رسیدن بلا نمى‏ خواند

و نمى‏ کشاند

ز اصرار بر ظلم و جور و ستم،

نباشد بتر در زوال نعم‏
بلا نیز اندر پى آن رسد

همه زور و قدرت بپایان رسد

=
کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر مولاعلی ع


707 «لَیسَ فِى المَعاصى اَشَدُّ مِن اِتّباعِ الشَّهوةِ

فَلا تُطیعوها فَیشغَلَکُم عَنِ اللّهِ»

بین گناهان گناهى از پیروى شهوت بدتر نیست، آنرا

فرمان مبرید که شما را از یاد خدا باز مى‏دارد

ز شهوت پرستى گناهى بتر،

نیاید مرا هیچ اندر نظر

نمائى چو زنجیر شهوت رها،

تو را باز دارد ز یاد خدا
=
کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر




مولاعلی ع

708 «لَیسَ بِمؤمِنِِ مَن لَم یَهتَمُّ بِاصلاحِ مِعادَه»

کسى که باصلاح کار آخرتش نکوشد

مؤمن نیست

کسى کاخرت را برد او زیاد،

نکوشد به اصلاح امر معاد

نباشد ورا دین و ایمان درست‏

چو اندر اصول است بسیار سست‏

=
کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر


مولاعلی ع
709- لَیسَ لِابلیسَ وَهَقُُ اَعظَمُ مِن الغَضَبَ وَالِنساء
برای شیطان کمند ی بزرگتراز خشم وزن نیست
کمندی بود بهر ابلیس خشم
نپوشد زاغوای وتزویرچشم
کمند دگر بهر او زن بود
به عقل وبه دین تو رهزن بود
=
کتاب : هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گردآوری :م الف زائر


710 «لَیسَ فِى الغُربَةِ عارُُ، اِنَّمَا العارُ
فِى الوَطن الاِفتِقارُ»

غریبى ننگ و عار نیست. بلکه ننگ و عار

ندارى در وطن است

ز غربت نباشد به کس ننگ و عار

وطن غربت است ار تو باشى فگار

چه نالى ز غربت تو اى کامکار

که ننگ است در خانه بودن ندار

==
کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر


مولاعلی ع

711 «لَیسَ لِکَذوبِِ اَمانَةُُ وَ لا لِفَجورِِ صِیانَةُُ»

کسى که زیاد دروغ گوید امین، و آنکه بسیار

گناه کند پیمان نگه دار نیست

ز ناکس تو امید نیکى مدار

که کاذب نباشد امانتگزار

نه فاجر نگه دار پیمان بود

نه کاذب باخلاق انسان بود

===
کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر



مولاعلی ع

12 7«لَیسَ الخَیرُ اَن یَکثُرَ مالُکَ وَ وَلَدَکَ اِنَّما الخَیرُ اَن

یَکثُرَ عِلمُکَ وَ یَعظُمَ حِلمُکَ»

خیر باین نیست که مال و اولادت زیاد شود، بلکه

باین است که دانشت بیشتر گردد
و حلمت قوّت گیرد

تو را نیست در کثرت مال خیر

چو آنرا تو باقى گذارى بغیر

نه در کثرت اهل و فرزند خویش‏
بعلم و بحلم است، باشد چو بیش‏
=
کتاب هزارگوهر - سید عطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر



مولاعلی ع

713- لَیسَ مَن خالَطَ الاَشرارَبِذی مَعقولِِ

کسی که بابدکاران  بیامیزد خردمند نیست

کسی راکه اشرارهمدم بود

همه کاراو خوردن غم بود

خطامی کند نیست فرزانه او

زعقل است بیچاره بیگانه او

==مولاعلی ع

714 «لَیسَ مِن شِیمَ الکِرامِ تَعجیلُ الاِنتقامِ»

شتاب در گرفتن انتقام شیوه بزرگان
و نیکان نیست

بزرگان نباشند زود انتقام

بود تیغشان دائم اندر نیام‏
ره بخشش و عفو گیرند پیش‏
باحسان و نیکى گرایند بیش‏

=
کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر

715 «لَیسَ الحَکیمُ مَن قَصَدَ بِحاجَتِهُ

اِلى غَیرِ کَریمِِ»

کسى که بسوى غیر جوانمرد حاجت برد

حکیم نیست

چو حاجت برد کس بسوى لئیم،

نباشد سزاوار نام حکیم‏

فرومایه را نیست مردانگى‏
بدور است از خیر و فرزانگى‏

=
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر
716 «لَیسَ شَی‏ءُُ اَعَزَّ مِن الکِبریتِ

الأَحمَرِ اِلّاما بَقِىَ مِن عُمرِ المُؤمِنِ» ..



جزباقی  مانده عمر مومن چیزی اززرسرخ گرامی تر نیست


نباشد گرامی ترازسرخ زر

به ارج وبها نزد اهل نظر

مگر باقی عمر مردان دین

مگرقدراعمال اهل یقین

=


717 «لَیس شَی‏ءُُ اَدعى لَخیرِِ وَ اَنجى مِن شَرِِّ

مِن صُحبَةِ الأَخیارِ»

هیچ چیز بیش از همنشینى با نیکان انسان را

بسوى خیر نمى ‏کشاند و از

بدى باز نمى‏ دارد

برو صحبت نیک مردان گزین

مشو غافل از همدم و همنشین‏
کزان نیست از بد رهاننده ‏تر

نه بر نیکى و خیر خواننده ‏تر

===
کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر




مولاعلی ع

718 «لَیسَ لِأحدِِ مِن دُنیاهُ اِلّا ما اَنفَقَهُ عَلى اُخراهُ»

براى هیچکس از دنیایش بهره ‏اى نیست مگر

آنچه صرف آخرتش کرده باشد

ز دنیا ترا بهره دانى که چیست

جز انفاق بر آخرت هیچ نیست‏

چو خیرى ز مالت فرستى به پیش،

نصیب تو باشد از آن خیر بیش‏
=
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر


مولاعلی ع

719 «لَیسَ مَن اَساءَ اِلى نَفسِهَ بِذى مَأمولِِ»

بکسى که بخودش بدى کند امید

نیکى نمى‏ رود

چو با خویشتن بد کند بنده‏ اى،

نه او باشد انسان ارزنده‏ اى‏
نه امید نیکى توان داشت ز او

نه او را بود عزّت و آبرو
=
کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گرد آوری : م.الف زائر
مولاعلی ع

720-لَیسَ مِن العَدلِ اَلقَضاءُ عَلی الثَقهِ بِالظَن

باتکای حدس وگمان داوری کردن ازعدالت به دوراست

چوخواهی به امری کنی داوری

بهحق وعدالت توروی آوری

مکن تکیه برحدس وظن وگمان

که ازعدل وانصاف دوراست آن

=


مولا علی ع

721 «لَذّةُ الکِرامِ فِى الإِطعامِ وَ لَذَّةُ اللِّئامِ فِى الطَّعامِ»

لذّت بزرگان در خوراندن است و لذّت فرومایگان در خوردن

بزرگان ز اطعام لذّت برند

بجان راحت دیگران را خرند
فرومایه را لذّت از خوردن است‏

توانائیش در دل آزردن است‏
=
کتاب هزارگوهر- سید عطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر



مولا علی ع

722 «لِلمُتّقى ثلَاثُ عَلاماتٍََِِ اِخلاصُ العَمَلِ وَ
قَصرُ الأَمَلِ وَ اِغتِنامُ المَهَلِ»

پرهیزکار سه نشانه دارد: عمل پاک، آرزوى کوتاه
و غنیمت شمردن فرصتها

سه دارد نشان شخص پرهیزکار،

بود وقت را او غنیمت شمار

باخلاص اندر عمل کوشد او
بود کوتهش خواهش و آرزو
=
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف ز ائر



مولاعلی ع

723 «لِلمُتّقى هُدىََ فى رَشادِِ وَ تَحَرّجُُ عَن فِساد

و َحِرصُُُ فى اِصلاحِ مَعاد»

براه راست رفتن و از بدى دورى گزیدن

و در اصلاح آخرت کوشیدن شیوه پرهیزکار است

رود بر ره راست پرهیزکار

ندارد ز فکر معاد او قرار بود
بپرهیزد از فتنه و کار زشت‏

جاى او بى‏شک اندر بهشت‏

==
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآور ی: م.الف زائر

مولاعلی ع
724- لاسودد مع الانتقام , لاعثارمع صبر.
باانتقام گرفتن سروری بدست نیاید , درصبر لغزش نیست
بزرگی به عفو است نی انتقام
مزن گام اندرره انفصام
مصون داردت صبر ازهرخطا
عجول است , درمانده وبینوا
=
کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گردآور ی: م.الف زائر


مولاعلی ع

725 «لَحَظُ الإِنسانِ رائِدُ قَلبِهِ»

نگاه انسان پیک دل او است

نگاه تو اى دیده پیک دل است

سر از امر دل تافتن مشکل است

تو بینىّ و دل خواهد از من همى‏

‏ بهر خواستن افتم اندر غمى‏
=
کتا ب هزارگوهر- سید عطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر



مولاعلی ع

726 «لَن تُعرَفَ حلاوةُ السَّعادَةِ حَتّى

تُذاقَ مَرارَةُ النَّحسِ»

شیرینى سعادت هیچگاه معلوم
نمى ‏شود مگر با چشیدن تلخى بدبختى

تو از لذّت نیک بختى دمى،

شوى آگه اى بیخبر آدمى،
گه از باده تلخ بخت نگون،

بکام تو ریزند لختى چو خون‏

==
کتاب هزارگوهر - سید عطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر


مولاعلی ع

727 «لَن یَحصُلَ الأَجرُ حَتّى یُتَجَرَّعَ الصَّبرُ»

هرگز اجر حاصل نمى ‏شود مگر با
بکام کشیدن جرعه ‏هاى تلخ شربت صبر

نخواهى رسیدن باجر و ثواب،
نخواهى تو رستن ز رنج و عذاب،

مگر باده صبر را سرکشى‏
نباشى ز تقدیر در سر کشى‏

کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر



مولاعلی ع

728 «لَن یَزِلَّ العَبدُ حَتّى یَغلِبَ شَکُّهُ یَقینَهُ»

بنده هیچ گاه نلغزد، مگر وقتى شکّش
بر یقینش بچربد

چو غالب شود شکّ کس بر یقین

برون آردش از ره حقّ و دین‏

دهد جمله طاعات او را بباد
یقین تو هرگز بدین سان مباد
=
کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زا ئر


مولاعلی ع

729 «لَم یُنجِعِ الاَدَبُ حَتّى یُقارِنَهُ العَقل»

ادب تا با عقل همراه نباشد سودى ندهد

چو همره نباشد ادب با خرد

تو را اى مؤدّب چه سودى دهد
، چراغ ادب از خرد روشن است‏

ادب بر تن با خرد جوشن است‏

==
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی

گرد آوری : م.الف زائر


مولاعلی ع

730 «لا یَرضَى الحَسودُ عَمَّن یَحسُدُهُ إِلّا

بّمَوتهِ أَو زَوالِ النِّعمَةِ عَنهُ»

حسود از شخص مورد حسد راضى نمى ‏شود
مگر به مرگ او یا نابودى نعمتش

چو محسود، افتد بخاک سیه

مر او را شود، زندگانى تبه،
، بیاساید آنگه حسود پلید

بر او لعنت جاودانى مزید

==
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر




مولاعلی ع

731 «لا جَهادَ کَجَهادِ النَّفسِ»

هیچ پیکارى مانند پیکار با خود نیست

چو جنگى تو با دیو نفس شریر،

بایمان نمائى تو او را اسیر،

جهادى از این نیست برتر تو را
دهد اجر و مزد جزیلت خدا

==
کتاب هزارگوهر- سیدعطاءالله مجدی
گردآوری : م.الف زائر


مولاعلی ع
732 «لا عِزَّةَ کَالِثَّقةِ بِالأیّامِ»

هیچ فریبى مانند اعتماد به روزگار نیست

مکن تکیه بر گردش روزگار

تو را باید از آن بسى اعتبار
نبینى تو از آن فریبنده ‏تر

وفا نیست در سیر این بد سیر

=
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر




مولاعلی ع

733 «لا یُفسِدُ الدّینِ کَالطّمعِ. لا یُصلح الدّینِ کَالورَعِ»

هیچ چیز دین را مثل طمع خراب نمى‏کند، هیچ
چیز دی نرا مانند پارسائى اصلاح نمى‏ نماید

بدین راه یابد فسادى، اگر،

ز حرص و طمع باشد آن بیشتر
بسامان گراید اگر کار دین،

شود از ورع بیشتر این چنین‏

=
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گرد آوری : م.الف زائر


مولاعلی ع
734 - لاسودَدَ معَ الِانِتقام , لاعِثارَمَعَ صَبر
باانتقام گرفتن سروری بدست نیاید, درصبرلغزش نیست
بزرگی به عفو است نی انتقام
مزن گام اندر ره انفصام
مصون داردت صبرازهرخطا
عجول است , درمانده بینوا
=
کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر


مولاعلی ع - 
735 «لا شِفاءَ لِمَن کَتَمَ طَبیبَهُ دائَهُ»

آنکه درد ش را از طبیب خود پنهان کند
امید بهبودش نرود

چو پنهان کنى درد خود از طبیب

شوى خسته آخر ز صبر و شکیب
نخواهى شفا یافتن الغرض‏

‏ هلاکت کند رنج درد و مرض‏

==
کتاب هزارگوهر- سیدعطاءالله مجدی
گرد آوری : م.الف زائر



مولاعلی ع

736 «لا خَیرَ فى لَذَّةِِ تُوجِبُ نَدَماََ وَ شَهوَةِِ تُعَقِّبُ اَلَماََ»

در لذّتى که باعث پشیمانى شود و شهوتى که

منجر بدرد و گرفتارى گردد، خیرى نیست

چو لذّت بسوى ندامت کشد

ز شهوت چو رنج و عذابت رسد،

، تو را نیست خیرى در این هر دو کار
همان به که باشى از آن بر کنار
=
کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گردآور ی: م.الف زائر



مولا علی ع

737 «لا عاجِزَ اَعجَزُ مِمّن أَهمَلَ نَفسَهُ فَأهلَکَها»

هیچکس از آن کس ناتوان تر نیست که نفسش

را رها کند تا او را هلاک سازد

نباشد چنو هیچکس ناتوان،

که سازد رها نفس خود را عنان

رود پیش اندر ره ناروا
، بخاک افکند نفس سرکش ورا

=


مولاعلی ع

738 «لا یَنبغیَ اَن یُعَدَّ عاقِلاََ مَن یَغلِبُهُ الغَضَبُ وَ الشَّهوَةُ»

شایسته نیست کسى را که خشم و شهوت
بر او غالب است، خردمند نامید

چو بر کس شود چیره خشم و غضب،

و ر از شهوت افتد برنج و تعب،

نخوانش خردمند، کاو جاهل است‏

نه این شیوه مردم عاقل است‏

===
کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف ز ائر




مولاعلی ع

739 «لا نَجاة لِمن لا إیمانَ لَهُ. لا إیمانَ لِمَن لا یَقینَ لَهُ»

کسى که ایمان ندارد رستگار نمى‏ شود. کسى

که اهل یقین نیست ایمان ندارد

بدل نور ایمان ندارى اگر،

نجات تو نبود بچیز دگر
شود حاصل ایمان ترا با یقین‏

تبه گردد از شکّ و تردید، دین‏

=
کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گرد اوری : م.الف زائر

=

مولاعلی ع

740 «لا هِدایَة َلِمَن لا عِلمَ لَهُ. لا سِیادَةَ لِمَن لا سَخاءَ لَهُ»

کسى که دانش ندارد براه راست نمى‏رود. کسى

که بخشنده نیست سرورى نمى‏ یابد

ز دانش کسى را چو سرمایه نیست،

همه سیر او در خط گمرهیست‏
ترا نیست گر بخشش اى هوشمند

نخواهى شدن سرور و سربلند

==
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر


==


مولاعلی ع

741«لایَشبَعُ المُؤمِنُ وَ أَخوهُ جائِع»

مؤمن وقتى برادر دینیش گرسنه باشد

خود را سیر نمى‏ کند

ز سیرى کند مرد دین اجتناب

نباشد چو همسایه را نان و آب
مر او را دهد بهره از آن خویش‏

‏ بود جان همسایه‏ اش جان خویش‏

===
کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر



مولاعلی ع

742 «لا یَکمَلُ ایمانُ عَبدِِ حَتّى یُحِبَّ مَن أَحَبَّهُ لِلّه

وَ یُبغِضَ مَن أَبغَضَهُ لِلّه»

ایمان بنده کامل نشود مگر آنکه هر

که را دوست یا دشمن دارد بخاطر خدا باشد

چو کس باشدت دشمن اندر نظر،
،
ترا دوست باشد چو شخص دگر،

چو بهر خدا باشد این مهر و کین

ترا کامل است اى خردمند دین‏
==
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر


مولاعلی ع

743 «لا شَی‏َء اَعوَدُ عَلىَ الإِنسانِ مِن حِفظِ

اللِّسانِ وَ بَذلِ الإِحسانِ»

هیچ چیز براى شخص سودمندتر از

نگهداشتن زبانو نیکى کردن نیست

ترا نیست بهتر ز حفظ زبان

به بیهوده مگشاى هرگز دهان

هم از بذل نیکى دریغت مباد

‏ که بعد از تو نیکى بماند بیاد

==
کتا ب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف ز ائر


مولاعلی ع

744 «لا خَیرَ فِى الصُّمتِ عَنِ الحِکمَةِ کَما

لا خَیرَ فِى القَولِ الباطِلِ»

خاموشى از دانش و حکمت روا نیست

همانطورى که از باطل سخن

گفتن سزاوار نباشد

چو از دانش و حکمت آید سخن،
،
نکو نیست خاموشى اهل فنّ‏

و گر صحبت از لغو یا باطل است،

چه بهتر ز خاموشى کامل است‏

===
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر

مولاعلی ع

745 «لا تَعِد ما تَعجِزُ عَنِ الوَفاء. لاتَسئَلُ مَن تَخافُ مَنعَهُ»

از وعده ‏اى که قادر به وفایش نیستى

بپرهیز. از کسى که مى‏ ترسى چیزى بتو ندهد

چیزى مخواه

مکن وعده گر عاجزى از وفا

که پیمان شکن باشد اهل جفا

مبر حاجت خود بنزد کسى،

که ترسى ز منع و دریغش بسى‏

==
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر
-


مولاعلی ع

746 «لایَکونُ الصَّدیقُ صَدیقاََ حَتّى یَحفَظَ أخاهُ فى ثلَاثِِ

فى نِکبَتِهِ وَ غَیبَتِهِ وَ وَفاتِهِ»

دوست واقعا دوست نیست مگر رفیق خود
را در سه مورد حفظ کند: هنگام پریشانى
و غیبت و مرگ

ترا دوستى باشد آنگه تمام،

که اندر رفاقت کنى اهتمام‏
به نکبت، به غیبت، بمردن همى،

نباشى تو از یار غافل دمى‏
=
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر

مولا علی ع

747 «لا تَستَصغِرَنَّ عَدوّاََ وَ اِن ضَعُفَ»


دشمن را کوچک مشمار اگر چه ناتوان باشد

عدو را نباید شمارى تو خرد
گرش کار شد زار و فرمان ببرد
مبادا که روزى شود چیره دست
در آن روز او بر تو آرد شکست‏

==
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر


مولاعلی ع

748 «لا نِعمَةَ أَهنَأُُ مِن الأَمن»

هیچ نعمتى از امنیّت گواراتر نیست

گرامى ‏ترین نعمت روزگار،

بود امن و آسایش پایدار
نباشد بجائى چو امن و امان،

ز هر کار هر کس شود ناتوان‏
=
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر
 

مولاعلی ع

749 «لا یُعابُ الرَّجُلُ بِأَخذِ حَقِّهِ وَ اِنَّما

یُعابُ بِأَخذِ ما لَیسَ لَهُ»

انسان نباید بگرفتن حقّش سرزنش شود بلکه باید
به گرفتن آنچه مال او نیست نکوهش گردد

چو باشد کسى در پى حقّ خویش،

مزن از ملامت بر او زخم بیش‏
دگر خواست مال دگر کس برد

بهر لعنت و ناسزائى سزد
=
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م الف زائر



مولاعلی ع

750 «لا یَسودُ مَن لایَحتَمِلُ إخوانَهُ»

آنکه بار دوستان و برادران دینى خود را
بدوش نکشد سرورى نیابد

بدل دارى ار نیّت سرورى،

و گر خواهى از دیگران برترى،
تو در خدمت دوستانت بکوش‏

بکش بار اخوان خود را بدوش‏

==
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی

گردآوری : م.الف زائر



مولاعلی ع

751 «لاخَیرَ فى قَومِِ لَیسوا بناصِحینَ

وَ لا یُحبّونَ النّاصِحینَ»

در قومى که یکدیگر را پند ندهند و
نصیحتگران را دوست نداشته
باشند، خیرى نیست

چو قومى نکوشد بانذار خویش،

نصیحتگران را براند ز پیش،
بخیرش نمى‏باش امیدوار

شود عبرت آن قوم در روزگار
=
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر

مولاعلی ع

752 «لایَجمَعُ المالَ اِلّا الحَریصُ وَ الحَریصُ شَقىُُّ مَذمومُُ»

مال جز با آزمندى جمع نمى‏ شود و شخص آزمند

بدبخت و مورد سرزنش است

نه گرد آورد مال جز آزمند

نه ز آن بهره‏اى باشدش جز گزند

ملامت شود آن نکوهیده خو
چنو تیره ‏بختى مکن جستجو
=
کتاب هزارگوهر- سیدعطاءالله مجدی
گردآوری: م.الف زائر
:
مولاعلی ع

753 «لاطاعَةَ لِمَخلوقِِ فى مَعصیَة الخالِقِ»

اطاعت از مخلوق نباید موجب سرپیچى
از امر خالق شود

مبادا تو در طاعت این و آن،

کنى سرکشى از خداى جهان
نیاید ز دست کسى هیچ کار

‏ چو باشى به درگاه حقّ شرمسار

==
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م .الف زائر


مولا علی ع

754 «لا یَفوزُ بِالجَنَّةِ إِلّا مَن حَسُنَت سَریرَتُهُ وَ خَلُصَت نیَّتُهُ»


به بهشت نمى‏ رسد مگر کسى که

نیکو نهاد و پاک نیّت باشد

کسى را که پاکیزه باشد نهاد

ورا حسن نیّت خدا نیز داد،

بود جاى او بى‏شک اندر بهشت‏
نه کس بدرود غیر تخمى که کشت‏
=
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر


مولاعلی ع

755 «لاتَقومُ حَلاوَةُ اللَّذَةِ بِمَرارِة الأفاتِ»


شیرینى لذّت بتلخى آفات نمى ‏ارزد

به شیرینی لذت ای کامیاب
منه پاى بیرون ز راه صواب‏
که شیرینى لذّت دنیوى،

نیرزد بناکامى اخروى‏

=
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر


مولاعلی ع

756 «لایُدرِکُ أَحَدُُ ما یُریدُ مِن الأخِرَةِ إِلا بِتَرکِ ما یَشتَهى مِنَ الدُّنیا»

هیچکس بدانچه در آخرت دوست دارد نمى‏رسد، مگر آنکه آنچه

را در این دنیا مورد پسند او است واگذارد

نخواهى رسیدن بمقصود خویش

تو در آن سراى، اى پسندیده کیش
مگر آنچه محبوب باشد تو را،

ز دنیا کنى بهر عقبى رها

==
کتاب سیدعطاء الله مجدی

گردآوری : م.الف رائر





مولاعلی ع

757 «لا خَیرَ فى قَلبِِ لا یَخشَعُ وَ عَینِِ لا تَدمَعَ وَ عِلمِِ لا یَنفَع»


در دلى که طاعت نباشد و چشمى

که نگرید و دانشى که سودى ندهد، خیرى نیست

چو چشمى نگرید براه خدا،

دل سخت و عارى ز نور صفا،

دگر دانشى کاندر آن سود نیست،
بگو بهره و خیر این هر سه چیست‏
=
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر

مولاعلی ع

758 «لا غِنى مَعَ سُوء تَدبیرِِ»

با سوء تدبیر توانگرى وجود نخواهد داشت

نباشد چو تدبیر و عقل معاش

بجائى نخواهد رسیدن تلاش
، توانگر نخواهى شدن هیچگه‏

‏ بعزّ قناعت نیابى چو ره‏

==
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر

مولاعلی ع

759 «لا فَقرَ مَعَ حُسنِ تَدبیرِِ»

با حسن تدبیر نادارى در میان نخواهد بود

ترا حسن تدبیر باشد اگر،

چه غم باشدت اى برادر دگر

توانگر شوى گر تو باشى فقیر

برو دست درماندگان را بگیر
=
کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر


مولاعلی ع

760 «لا تَتَکَلّمَ بِکُلِّ ما تَعلَمُ فَکَفى بِذلِکَ جَهلا»


آنچه را مى‏دانى مگو زیرا براى نادانى همین بس است.

مگوى آنچه خوانىّ و دانى تمام

بدانش پژوهى تو کن اهتمام
که باشد بجهل تو این خود گواه‏

‏ مبادا شود کارت از آن تباه‏

=
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گرد آوری : م.الف زائر



761 «لا تَستَحى مِن اِعطاءِ القَلیلِ فَاِنَّ الحُرمانَ اَقَلُّ مِنهُ» 

از بخشیدن چیز اندک شرم مدار زیرا نا امید کردن 

از آن کمتر است

مکن شرم، عطاى تو گر کم بود
که گل را طراوت ز شبنم بود
، بود اندک از هیچ بهتر بسى‏

 خجل نیست از بخشش خود کسى‏

=

762 «لایَستَحِقُّ اَسمَ الکَرَمِ اِلّا مَن بَدَءَ بِنَوالِه قَبلَ سُؤالُه»


 جز آن کس که پیش از خواهش بخشش کند، کسى
 شایسته نام کرم نیست

نباشد سزاوار نام کرم

جز آن کس که در بذل بسیار و کم

، ببخشد بمحتاج پیش از سؤال‏

، نباشد برش خوار چیزى، چو مال‏

==

گردآوری : م.الف زائر



763 «لا تَرَدّنَ السّائِلَ وَ اِن اَسرَفَ» 

سائل را مران اگر چه اندازه نگه ندارد

مران از در خویشتن سائلى

ور اسراف ورزد، مگو باطلى‏
 گر او را دهى چیزى اى نیک خو،

 نباشد به از قیمت آبرو 

==

764 «لا تَذکُرِ الموتى بِسوءَ فَکَفى بِذلِکَ اِثماََ»

 مردگان را ببدى یاد مکن زیرا براى گناه 
همین بس است

بزشتى مکن یاد از آن که مرد

که او خوب و بد همره خویش برد 
 همینت کفایت کند بر گناه‏
بغیبت مکن نامه‏ات را سیاه‏

==

765 «لاتَفرِحَنّ بِسَقَطِة غَیرِکَ فَاِنَّکَ لا تَدرى

 ما یَحدُثُ بِک الزّمانُ»


 از در افتادن و لغزش کسى شادمان مشو، زیرا 
نمى‏دانى 
که روزگار براى خودت چه پیش مى‏آورد

ز افتادن کس مشو شادمان 

چه دانى که فردا چه زاید زمان
نباشد بتر کس ز بد خواه خلق‏

‏ بترس اى بد اندیش از آه خلق‏

==
گردآوری: م .الف زائر

766 «لا تُسى‏ءَ الخِطابَ فَیَسوءکَ نَکیر الجَوابِ»

 کسى را ببدى خطاب مکن زیرا جواب زشت 
تو را ناپسند خواهد آمد

بزشتى مکن هیچکس را خطاب 

کزو زشت خواهى شنیدن جواب‏
نخواهى تو گر رنجه انگشت خویش،
 مزن بر سر هیچکس مشت خویش‏

=

767 «لاتَرغَب فیما یَفنى وَ خُذ مِن الفَناءَ لِلبَقاء»

 چیزى را که نابودى پذیرد مخواه و از دنیاى فانى
 براى سراى باقى توشه برگیر

بچیزى که فانى است کمتر گراى 

شود آماده از بهر دیگر سراى‏

تو زاد سفر را فراهم نماى‏
 
ز فانى بگیر و بباقى فزاى‏

768 «لا تَستَکثِرَنَّ الکَثیر مِن نَوالِکَ فَاِنّکَ اَکثَرُ مِنهُ»

 بخشش زیاد خود را بزرگ مشمار، زیرا 
خود از آن بزرگترى

عطاى تو بسیار باشد اگر،

بچشم حقارت تو در آن نگر
 تو والاترى از عطاى عظیم‏
 
برو قدر خود را بدان اى کریم‏

=
گردآوری : م.الف زائر


فصل نوزدهم کلماتى که با «ما، م» آغاز مى‏ شوند

769 «ما اَقبَحَ البُخلَ مَعَ الإِکثارِ»

 بخل در حال توانگرى خیلى زشت است

توانگر چو امساک ورزد خطا است

بغایت نکوهیده و نابجا است‏ 
 ورا بذل و بخشش پسندیده‏ تر
قناعت به درویش زیبنده‏ تر


770 «ما اَقبَحَ العُقوبَةَ مَعَ الاِعتِذارِ»


 وقتى گناهکار پوزش مى‏طلبد 
کیفر کشیدن 
بسیار زشت است

گنهکار چون پوزش آرد بکار،

ز کردار خود باشد او شرمسار،

 چه زشت است کیفر کشیدن از او
 بود عفو او قیمت آبرو 

==



771 «ما ابعد الخیر ممّن همته بطنه و فرجه»

 کسى که همّتش در سیر کردن شکمش و 
آرام ساختن شهوتش باشد خیلى از خیر بدور است

ترا همّت ار شهوت و خوردن است

نه این زندگانى به از مردن است
، چه دور است خیر از تو اى چارپا
‏ 
چو مردى چه دارى که ماند بجا

==




772 «ما احسن بالإنسان ان یقنع بالقلیل 
و یجود بالجزیل»

 چقدر خوب است که انسان به کم 
بسازد و زیاد ببخشد

خوش آن کاو بسازد به کم در جهان 

بود از قناعت بسى شادمان‏
ببذل و به بخشش گشاید چو دست،

 بمحتاج و مسکین دهد هر چه هست‏

773 «ما أمن عذاب اللّه من لم یامن النّاس شرّه»

 کسى که مردم از شرّش مصون نباشند از 
عذاب خدا ایمن نیست

نباشد مصون از عذاب خداى،

هر آن کس که شیطان شدش رهنماى
 کسى نیست ایمن از آزار او
‏ سر بار مردم بود بار او 

774 «ما کذب عاقل و لا زنى مؤمن»

 هیچ عاقلى دروغ نمى‏گوید و هیچ 
مؤمنى زنا نمى‏کند

نگردد خردمند گرد دروغ 

چراغ دروغ است بس بى‏فروغ
نه مؤمن زنا میکند اى رفیق‏
‏ نه این است آئین اهل طریق‏

==


775 «ما شاع الذّکر بمثل البذل»

 هیچ چیزى مانند بخشش انسان 
را بلند آوازه نمى‏ کند

چو خواهى که نام تو گردد بلند،

بهر جا شوى شهره و ارجمند،
 در این ره چو بخشش ترا یار نیست‏

 خنک آنکه جز بخششش کار نیست‏

=

776 «ما حصل الاجر بمثل الصّبر»

 هیچ چیزى مانند صبر تحصیل اجر نمى‏ کند

چو خواهى باجر فراوان رسى

بدین آرزو کى تو آسان رسى‏

 بهین شیوه صبر و تحمّل بود
 بهر کار نیکو، تأمّل بود

===

777 «ما اذلّ النّفس کالحرص و
 لا شان العرض کالبخل»

 هیچ چیزى مانند طمع انسان را خوار نمى‏ کند
 و مانند
امساک و بخل به آبرو صدمه نمى‏زند

کند نفس امّاره را آز، خوار 

بتر نیست از آن در این رهگذار
نه چون بخل چیزى برد آبرو

 مبادا کسى را چنین خلق و خو

===


778 «ما ادرک المجد من فاته الجدّ»

 کسى که از سعى و کوشش باز ایستد 
به بزرگى نرسد

چو خواهى رسیدن بعزّ و شرف

ترا درّ مقصود آید بکف،
 
 میاساى از کار و کوشش دمى‏
که سعى است سرمایه آدمى‏

==

779 «ما عقل من طال امله» 

کسى که آرزویش دراز باشد 
خردمند نیست

کسى را که باشد دراز آرزو،

نباشد خردمند و فرزانه او 

چو بر آرزو تکیه کردن خطا است‏
عمل برترین رهبر و رهنما است‏



780 «ما عقل من عدا طوره» 

کسى که از مرز خودش تجاوز کند 
خردمند نیست

چو از مرز خود پاى بیرون نهى

قدم بر سر نار گلگون نهى‏ 
، ترا از خرد هیچ سرمایه نیست‏

که عاقل بغفلت بدین پایه نیست‏

=== 



781 «ما هلک من عرف قدره» 

کسى که قدر خودش را شناخت هلاک نشد

چو کس قدر خود را بخوبى شناخت

به بیش و کم و زشت و زیبا بساخت،
، براحت رسید و برست از هلاک‏
 ز سیر حوادث نشد بیمناک‏
=

782 «ما علم من لم یعمل بعلمه»
 
کسى که بعلم خود عمل نکند عالم نیست

عمل چون بدانش نباشد قرین،

نباشى تو اندر خور آفرین‏ 
 تو عالم نئى جان من جاهلى‏
که از نفس خود این چنین غافلى‏
=

783 «ما ظفر من ظفر الإثم به»

 کسى که گناه بر وى چیره گردد پیروز نیست

چو پیروز شد بر تو دیو گنه

باندیشه بد برفتى ز ره،
، تو را نیست پیروزى اندر حیات‏
 نه فرجام فرخنده، بعد از ممات‏

==


784 «ما اصلح الدّین کالتّقوى. ما اهلک الدّین کالهوى»

 هیچ چیزى مانند پرهیزکارى دین را اصلاح 
نمى‏ کند. هیچ
چیزى مثل هوا پرستى
 دین را از بین نمى ‏برد


ز تقوى بسامان رسد کار دین

باصلاح ایمان بود بهترین‏ 
 شود دین و ایمان تبه از هوى
بتر نیست از آن، فسادى ورا

=

785 «ما استجلبت المحبّة بمثل السّخاء و الرّفق و حسن الخلق»

 هیچ چیز مانند بخشش و مدار او 
خوش‏خوئى، دوستى 
مردم را نسبت 
به انسان جلب نمى‏ کند

بنرمىّ و لطف و بجود و سخا،

باخلاق محمود و مهر و صفا،
 دل مردمان را توان کرد صید
 نباشد نکوتر از این بند و قید

786 «ما اخذ الله سبحانه على الجاهل ان یتعلّم حتّى
 اخذ على العالم ان یعلّم»

 خدا از نادان پیمان نگرفت که دانش فرا گیرد مگر
 وقتى که دانا را متعهّد به یاد دادن علم کرد

ز نادان چو بستد خداوند عهد،

که اندر تعلّم کند جدّ و جهد،
 نخست او ز دانا گرفتى ضمان‏
 که تعلیم دانش کند هر زمان‏

==

787«ما قدّمت من دنیاک فمن نفسک 

و ما اخّرت منها فلعدوّک»


 آنچه از مال دنیایت پیش فرستادى مال تو است
 و آنچه باقى گذاشتى از آن دشمنت

ز دنیا چو چیزى فرستى به پیش،

برى بهره از آن بعقبى تو بیش‏ 
 چو میرىّ و باقى گذارى ا
ز آن،

بود جملگى بهره دشمنان‏

==

788 «ما لا ینبغی ان تفعله فى الجهر
 فلا تفعله فى السّرّ»


 آنچه را انجام آن بطور آشکارا شایسته 
نیست در نهان
نیز بجاى میاور

چو ز انجام کارى تو در آشکار

نمائى حذر یا شوى شرمسار،
، به پنهانى آن را میاور بجاى‏
 که گر کس نبیند، ببیند خداى‏

==

789 «ما اَقَبح بِالإنسانِ اَن یَکونَ ذا وَجَهینِ»

 دو روئى براى انسان چقدر زشت است

چه زشت است و مذموم خوى نفاق

چه نیکو بود آدمى را وفاق‏ 
 دو روئى ز ضعف است و از خبث و بیم‏
نباشد منافق مصون از جحیم‏

==


790 «ما عَزَّ مَن ذَلَّ جیرانَهُ»

 کسى که همسایگانش را خوار کند 
ارجمند نگردد

چو همسایه را ساختى خوار و زار،

بر آوردى از روزگارش دمار،
 نباشى عزیز و توئى نیز خوار
 ترا باید از کرده خویش عار
=

791 «ما اَمََنَ المُؤمِنِ حَتّى عَقَلَ. ما 
کَفَرَ الکافِرَ حَتّى جَهَلَ» 

تا کسى خردمند نباشد مؤمن نمى‏ شود. تا 
کسى 
نادان نباشد کافر نمى‏ شود


چو خواهى که دین تو باشد درست،

خرد بایدت اى برادر نخست‏
 چو کافر شود کس، ز جهل است و بس‏
 ورا دانشى نیست در دسترس‏
=

792 «مَاالإنسانُ لو لاَ اللِّسانُ اِلّا صورَةُُ
مُمَثّلَةُُ اَو بَهیمَةُُ مُهمَلَةُُ» 


اگر زبان گویا نباشد انسان جز صورت 
و نقشى 
یا چهارپائى ناچیز نیست

بنطق آدمى به ز حیوان بود 

زبان گر نباشد، نه انسان بود
نباشد بجز نقش دیوار اوى‏
 نه جز چارپائى نکوهیده خوى‏

==




793 «ما عَذَرَ مَن اَیقَنَ بالمَرجِعِ» 

کسى که ببازگشت بسوى پروردگار یقین 
دارد، خیانت و پیمان شکنى نمى کند

چو باشد کسى را به محشر یقین
مر او را بود پاى بندى به دین
 گریزان بود از خیانتگرى‏

، ز بد عهدى و هر بد دیگرى‏

=

794 «ما عَقَدَ ایمانَهُ مَن لَم یَحفَظ لِسانَهُ»

 کسى که زبانش را نگه ندارد ایمانش 
را استوار نکرده است

زبانت نباشد چو در اختیار،

ترا نیست ایمان و دین استوار
 بهر جا روى شرمسارت کند

 ز گفتار بیهوده خوارت کند
==


795 «ما اَیقَنَ بِاللهِ مَن لَم 
یَرعَ عُهودَهُ وَ ذِمَمَهُ»

 کسى که قراردادها و پیمانهاى خود را 
رعایت نکند بخدا یقین ندارد

کسى را که پیمان نباشد درست، 

براه وفا باشد او سخت سست،
ندارد یقین او بپروردگار
 بجز مکر و غدرش نباشد شعار

==


796 «ما مِن شَی‏ءِِ یَحصُلُ بِهِ الامالُ

اَبلَغُ مِن ایمانِِ وَ اِحسانِِ»

 هیچ چیز بهتر از ایمان و احسان انسان را 
به آرزوهایش نمى‏ رساند

چو خواهى رسیدن بهر آرزو،
 
چو باشى پى عزّت و آبرو،
 جز ایمان نباشد ترا کار ساز
 جز احسان نسازد در چاره باز

=

797 «ما اَقبَحَ بِالإنسانِ باطِناََ عَلیلاََ وَ ظاهِراََ جَمیلاََ»

 چقدر زشت است که انسان باطنى بد 
و ظاهرى خوب داشته باشد

ترا باشد ار سیرتى ناپسند

فراوان رسد بر تو از آن گزند
، چه زشت است زیبائى ظاهرت،

 نباشد اگر باطن طاهرت‏

==

798 «مامِن شَی‏ءِِ أَجلَبَ لِقَلبِ الِإنسانِ مِن لِسانِِ
 وَ لا اَخدَعَ لِلنّفسِ مِن شَیطانِِ»

 هیچ چیز بیش از زبان دل انسان را بسوى خود نمى‏ کشد 

و مانند شیطان شخص را نمى‏ فریبد



نباشد رباینده ‏تر بیگمان،

دل آدمیزاده را از زبان‏ 

 نه بر نفس او کس چو شیطان پست،
بحیلت تواند رساندن شکست‏

===



799 «ما اَحسنَ الجودَ مَعَ الاِعسارِ»

 چه خوش است بخشش در حال ندارى

چو در تنگدستى سخا باشدت،

رضا بر رضاى خدا باشدت
چه خوش باشد این جود و بخشندگى‏

، خدایت بود یار در زندگى‏
=

800 «ما اَحسَنَ العَفوَ مَعَ الاِقتِدارِ» 

چه خوش است عفو در حال قدرت

چو باشد تو را قدرت انتقام،

بنه خنجر کینه را در نیام‏
 ندانى گذشتت چه زیبا بود

 خنک آنکه اینجا شکیبا بود

==


مولا علی ع - کتاب هزارگوهر -سیدعطاء الله مجدی - ازشماره 700تا 800

کلمات گهربارمولا علی ع  . کتاب هزارگوهر -

 سیدعطاء الله مجدی  701 .....


701«لسانک ان امسکته انجاک 

و ان اطلقته ارداک» 


اگر زبانت را نگهدارى نجاتت مى ‏دهد 

و اگررهایش سازی هلاکت می کند



هلاک و نجاتت بود از زبان 

چو خواهى شوى راحت از دست آن،
 

ببندش ز هر زشت و هر ناروا

مکن آفت جان خود را رها 



702 «لسان الجاهل مفتاح حتفه» 

زبان نادان کلید مرگ اوست 


بنادان رسد هر زیان و گزند، 

چو روزى هم او اندر افتد به بند، 

زیانش همه از زبانش بود


زبان آفت جسم و جانش بود

=




703 «لو یعلم المصلّى ما یغشاه من الرّحمة لما 

رفع راسه من السّجود»

 اگر نمازگزار بداند تا چه اندازه رحمت خدا او را 
فرو گرفته، البتّه سر از سجده بر نخواهد داشت

بود گر کس آگه ز لطف خدا، 

بدانگه که سازد نمازى ادا،

نخواهد سر از سجده کردن بلند
 بدین پایه باشد نماز ارجمند

704 «لو اعتبرت بما اضعت من ماضى

 عمرک لحفظت ما بقى»

 اگر از آنچه از عمر گذشته‏ ات تباه 

کرده ‏اى، پند مى ‏گرفتى بقیّه آنرا حفظ مى‏ کردى


گر از آنچه از عمر کردى تباه،
ترا بود زان عبرت و انتباه
، غنیمت شمردى تو آینده را
 خریدى به فانى تو پاینده را


705 «لو کان لربّک شریک لأتتک رسله»

 اگر خدایت را شریکى بود، البتّه
 فرستادگانش پیش تو آمده بودند

اگر بود ذات خدا را شریک،

همه کار خلقت نمى‏بود نیک،
 رسولان او را تو دیدى تمام‏

 کسى نیست همتاى او، و السّلام‏

==



706 «لیس شی‏ء ادعى الى زوال نعمة و تعجیل 

نقمة من اقامة على ظلم»


 هیچ چیز مانند اصرار بر ستم انسان را بسوى 

نابودى نعمت و زود رسیدن بلا نمى‏خواند 

و نمى‏کشاند


ز اصرار بر ظلم و جور و ستم،

نباشد بتر در زوال نعم‏ 
 بلا نیز اندر پى آن رسد

همه زور و قدرت بپایان رسد

=

707 «لیس فى المعاصى اشدّ من اتّباع الشّهوة
 فلا تطیعوها فیشغلکم عن اللّه»

 بین گناهان گناهى از پیروى شهوت بدتر نیست، آنرا 
فرمان مبرید که شما را از یاد خدا باز مى‏دارد

ز شهوت پرستى گناهى بتر، 

نیاید مرا هیچ اندر نظر

نمائى چو زنجیر شهوت رها،
 تو را باز دارد ز یاد خدا
=

708 «لیس بمؤمن من لم یهتمّ باصلاح معاده»

 کسى که باصلاح کار آخرتش نکوشد
 مؤمن نیست

کسى کاخرت را برد او زیاد،

نکوشد به اصلاح امر معاد

 نباشد ورا دین و ایمان درست‏
، چو اندر اصول است بسیار سست‏

=



709 «لیس لابلیس وهق اعظم من

 الغضب و النّساء» 


براى شیطان کمندى بزرگتر از خشم 

و زن نیست

کمندى بود بهر ابلیس، خشم 

نپوشد ز اغواى و تزویر، چشم‏ 
کمند دگر بهر او زن بود

بعقل و بدین تو رهزن بود

==

710 «لیس فى الغربة عار، انّما العار 

فى الوطن الافتقار»

 غریبى ننگ و عار نیست. بلکه ننگ و عار 
ندارى در وطن است

ز غربت نباشد به کس ننگ و عار 

وطن غربت است ار تو باشى فگار

چه نالى ز غربت تو اى کامکار
 که ننگ است در خانه بودن ندار

==

711 «لیس لکذوب امانة و لا لفجور صیانة» 

کسى که زیاد دروغ گوید امین، و آنکه بسیار
 گناه کند پیمان نگه دار نیست

ز ناکس تو امید نیکى مدار

که کاذب نباشد امانتگزار

 نه فاجر نگه دار پیمان بود

 نه کاذب باخلاق انسان بود

===




12 7«لیس الخیر ان یکثر مالک و ولدک انّما الخیر ان

 یکثر علمک و یعظم حلمک» 

خیر باین نیست که مال و اولادت زیاد شود، بلکه 

باین است که دانشت بیشتر گردد 
و حلمت قوّت گیرد


تو را نیست در کثرت مال خیر

چو آنرا تو باقى گذارى بغیر

 نه در کثرت اهل و فرزند خویش‏
 بعلم و بحلم است، باشد چو بیش‏



713 «لیس من خالط الأشرار بذى معقول»

 کسى که با بدکاران بیامیزد خردمند نیست

کسى را که اشرار همدم بود، 

همه کار او خوردن غم بود 

خطا میکند، نیست فرزانه او
ز عقل است بیچاره بیگانه او


714 «لیس من شیم الکرام تعجیل الانتقام» 

شتاب در گرفتن انتقام شیوه بزرگان
 و نیکان نیست

بزرگان نباشند زود انتقام 

بود تیغشان دائم اندر نیام‏
ره بخشش و عفو گیرند پیش‏
 باحسان و نیکى گرایند بیش‏

=



715 «لیس الحکیم من قصد بحاجته 

الى غیر کریم»

 کسى که بسوى غیر جوانمرد حاجت برد 

حکیم نیست

چو حاجت برد کس بسوى لئیم، 

نباشد سزاوار نام حکیم‏

فرومایه را نیست مردانگى‏
 بدور است از خیر و فرزانگى‏

=


716 «لیس شی‏ء اعزّ من الکبریت 
الأحمر الّا
ما بقى من عمر المؤمن» 

جز باقى مانده عمر مؤمن 
چیزى از زر سرخ گرامى‏ تر نیست

نباشد گرامى تر از سرخ زر

بارج و بها نزد اهل نظر
 مگر باقى عمر مردان دین‏

 مگر قدر اعمال اهل یقین‏
==  



717 «لیس شی‏ء ادعى لخیر و انجى من شرّ
 من صحبة الأخیار» 

هیچ چیز بیش از همنشینى با نیکان انسان را 
بسوى خیر نمى ‏کشاند و از
 بدى باز نمى‏ دارد


برو صحبت نیک مردان گزین

مشو غافل از همدم و همنشین‏
 کزان نیست از بد رهاننده ‏تر

 نه بر نیکى و خیر خواننده ‏تر

===



718 «لیس لأحد من دنیاه الّا ما انفقه على اخراه»

 براى هیچکس از دنیایش بهره ‏اى نیست مگر 
آنچه صرف آخرتش کرده باشد

ز دنیا ترا بهره دانى که چیست

جز انفاق بر آخرت هیچ نیست‏ 

 چو خیرى ز مالت فرستى به پیش،

نصیب تو باشد از آن خیر بیش‏



719 «لیس من اساء الى نفسه بذى مأمول»

 بکسى که بخودش بدى کند امید 
نیکى نمى‏ رود

چو با خویشتن بد کند بنده‏ اى،

نه او باشد انسان ارزنده‏ اى‏
 نه امید نیکى توان داشت ز او

 نه او را بود عزّت و آبرو 


720 «لیس من العدل القضاء 

على الثّقة بالظّنّ»

 باتّکاى حدس و گمان داورى کردن
 از عدالت بدور است

چو خواهى بامرى کنى داورى

بحقّ و عدالت تو روى آورى، 
، مکن تکیه بر حدس و ظنّ و گمان‏

که از عدل و انصاف دور است آن‏

=



721 «لذّة الکرام فى الإطعام و لذّة اللّئام فى الطّعام»

 لذّت بزرگان در خوراندن است و لذّت فرومایگان در خوردن

بزرگان ز اطعام لذّت برند

بجان راحت دیگران را خرند 
 فرومایه را لذّت از خوردن است‏

توانائیش در دل آزردن است‏


722 «للمتّقى ثلاث علامات اخلاص العمل و
 قصر الأمل و اغتنام المهل» 

پرهیزکار سه نشانه دارد: عمل پاک، آرزوى کوتاه 
و غنیمت شمردن فرصتها

سه دارد نشان شخص پرهیزکار، 

بود وقت را او غنیمت شمار

باخلاص اندر عمل کوشد او
 
بود کوتهش خواهش و آرزو

723 «للمتّقى هدى فى رشاد و تحرّج عن فساد

 و حرص فى اصلاح معاد» 

براه راست رفتن و از بدى دورى گزیدن و در اصلاح 
آخرت کوشیدن شیوه پرهیزکار است

رود بر ره راست پرهیزکار

ندارد ز فکر معاد او قرار بود
 بپرهیزد از فتنه و کار زشت‏

 جاى او بى‏شک اندر بهشت‏

==



724 «لم یفد من کانت همّته الدّنیا عوضا 

و لم یقض مفترضا»


 کسى که همّتش عوض گرفتن دنیا از آخرت 
بود، سودى
نبرد و واجبى را ادا نکرد



چو کس آخرت را بدنیا دهد،

نه سودى از این کار و سودا برد

 نه فرضى ادا سازد از مال خویش‏
 نه بیچاره خیرى فرستد به پیش‏


725 «لحظ الإنسان رائد قلبه» 

نگاه انسان پیک دل او است


نگاه تو اى دیده پیک دل است


سر از امر دل تافتن مشکل است

 تو بینىّ و دل خواهد از من همى‏

‏ بهر خواستن افتم اندر غمى‏



726 «لن تعرف حلاوة السّعادة حتّى 

تذاق مرارة النّحس»


 شیرینى سعادت هیچگاه معلوم 
نمى ‏شود مگر با 
چشیدن تلخى بدبختى


تو از لذّت نیک بختى دمى،

شوى آگه اى بیخبر آدمى،
 گه از باده تلخ بخت نگون،


 بکام تو ریزند لختى چو خون‏

==




727 «لن یحصل الأجر حتّى یتجرّع الصّبر»

 هرگز اجر حاصل نمى ‏شود مگر با 
بکام کشیدن 
جرعه ‏هاى تلخ شربت صبر

نخواهى رسیدن باجر و ثواب،

نخواهى تو رستن ز رنج و عذاب،

 مگر باده صبر را سرکشى‏
 نباشى ز تقدیر در سر کشى‏




728 «لن یزلّ العبد حتّى یغلب شکّه یقینه»

 بنده هیچ گاه نلغزد، مگر وقتى شکّش 
بر یقینش بچربد

چو غالب شود شکّ کس بر یقین

برون آردش از ره حقّ و دین‏

 دهد جمله طاعات او را بباد
 یقین تو هرگز بدین سان مباد



729 «لم ینجع الادب حتّى یقارنه العقل»

 ادب تا با عقل همراه نباشد سودى ندهد

چو همره نباشد ادب با خرد

تو را اى مؤدّب چه سودى دهد
، چراغ ادب از خرد روشن است‏

 ادب بر تن با خرد جوشن است‏

==

گرد آوری : م.الف زائر

=


فصل هیجدهم کلماتى که با «لا» آغاز مى‏شوند


730 «لا یرضى الحسود عمّن یحسده إلّا 

بموته أو زوال النّعمة عنه» 

حسود از شخص مورد حسد راضى نمى ‏شود
 مگر به مرگ
او یا نابودى نعمتش

چو محسود، افتد بخاک سیه

مر او را شود، زندگانى تبه،
، بیاساید آنگه حسود پلید

 بر او لعنت جاودانى مزید

==

731 «لا جهاد کجهاد النّفس»

 هیچ پیکارى مانند پیکار با خود نیست

چو جنگى تو با دیو نفس شریر،

بایمان نمائى تو او را اسیر،

 جهادى از این نیست برتر تو را
 دهد اجر و مزد جزیلت خدا

==

732 «لا عزّة کالثّقة بالأیّام»

 هیچ فریبى مانند اعتماد به روزگار نیست

مکن تکیه بر گردش روزگار

تو را باید از آن بسى اعتبار 
 نبینى تو از آن فریبنده ‏تر

وفا نیست در سیر این بد سیر

=



733 «لا یفسد الدّین کالطّمع. لا یصلح الدّین کالورع»

 هیچ چیز دین را مثل طمع خراب نمى‏کند، هیچ 
چیز دین
را مانند پارسائى اصلاح نمى‏ نماید


بدین راه یابد فسادى، اگر،

ز حرص و طمع باشد آن بیشتر
 بسامان گراید اگر کار دین،

 شود از ورع بیشتر این چنین‏

=

734 «لا سودد مع الانتقام. لا عثار مع صبر» 

با انتقام گرفتن سرورى بدست نیاید. در

 صبر لغزش نیست

بزرگى به عفو است نى انتقام 

مزن گام اندر ره انفصام‏ 

مصون داردت صبر از هر خطا

عجول است، درمانده و بینوا
=

735 «لا شفاء لمن کتم طبیبه دائه»

 آنکه درد ش را از طبیب خود پنهان کند
 امید بهبودش نرود

چو پنهان کنى درد خود از طبیب

شوى خسته آخر ز صبر و شکیب
 نخواهى شفا یافتن الغرض‏

‏ هلاکت کند رنج درد و مرض‏

==




736 «لا خیر فى لذّة توجب ندما و شهوة تعقّب الما» 

در لذّتى که باعث پشیمانى شود و شهوتى که 
منجر بدرد و گرفتارى گردد، خیرى نیست

چو لذّت بسوى ندامت کشد

ز شهوت چو رنج و عذابت رسد،

، تو را نیست خیرى در این هر دو کار
 همان به که باشى از آن بر کنار


737 «لا عاجز اعجز ممّن أهمل نفسه فأهلکها» 

هیچکس از آن کس ناتوان تر نیست که نفسش 
را رها کند تا او را هلاک سازد

نباشد چنو هیچکس ناتوان،

که سازد رها نفس خود را عنان
 رود پیش اندر ره ناروا

، بخاک افکند نفس سرکش ورا

=

738 «لا ینبغی ان یعدّ عاقلا من یغلبه الغضب و الشّهوة» 

شایسته نیست کسى را که خشم و شهوت
 بر او غالب است، خردمند نامید

چو بر کس شود چیره خشم و غضب، 

و ر از شهوت افتد برنج و تعب،

نخوانش خردمند، کاو جاهل است‏

 نه این شیوه مردم عاقل است‏

===


739 «لا نجاة لمن لا إیمان له. لا إیمان لمن لا یقین له»

 کسى که ایمان ندارد رستگار نمى‏ شود. کسى
 که 
اهل یقین نیست ایمان ندارد

بدل نور ایمان ندارى اگر، 

نجات تو نبود بچیز دگر 
شود حاصل ایمان ترا با یقین‏

تبه گردد از شکّ و تردید، دین‏


740 «لا هدایة لمن لا علم له. لا سیادة لمن لا سخاء له» 

کسى که دانش ندارد براه راست نمى‏رود. کسى 
که
 بخشنده نیست سرورى نمى‏ یابد


ز دانش کسى را چو سرمایه نیست،

همه سیر او در خط گمرهیست‏ 
 ترا نیست گر بخشش اى هوشمند

نخواهى شدن سرور و سربلند

==

741 «لا یشبع المؤمن و أخوه جائع»

 مؤمن وقتى برادر دینیش گرسنه باشد
 خود را سیر نمى‏ کند

   1       2       3       4       5       ...       295      >>