کتاب هزارگوهر- 981- تا 1002


مولاعلی ع



981 «یَنبغی لِلعاقِلِ أن یَکتَسِبَ بِمالِهِ المَحمَدَةَ

وَ یَصونَ نَفسَهُ عَن المَسألَةِ» 


خردمند باید با مالش ستایش مردم را جلب کند 

و خود را از خواهش از آنان باز دارد


سزد گر خردمند با بذل مال،

کند خویش ممدوح اهل سؤال

 بپرهیزد از خوارى خواهش او

‏ کند با قناعت خود آرایش او

==



982 «یَنبَغی لِمَن عَرَفَ الدُنیا اَن یَزهَدَ فیها وَ یَعرِفَ عَنها»


 کسى که دنیا را شناخت، سزاوار است آن را ترک 

گوید و از آن کنار رود


چو دنیاى دون را شناسد کسى،

سزد گر بترکش بکوشد بسى‏

 کند گوشه عزلت او اختیار

 نگردد ز سیر جهان بیقرار


983 «یَنبغی لِمَن عَرَفَ نَفسَهُ

اَن یَلزِمَ القَناعَةَ وَ العِفَّةَ» 


کسى که خود را شناخت، شایسته است 

که ملازم قناعت و پاکدامنى باشد


چو کس نفس خود را شناسد درست،

نباشد ز تهذیب آن هیچ سست‏ 

 ز پاکىّ و عفّت نگردد جدا

کند دورى از هر بدو ناروا

==


984 «یَنبَغی لِمن عَرَفَ اللهَ سُبحانَهُ اَن 

لا یَخلو قَلبِهِ مِن رَجائِهِ وَ خَوفِهِ»

 

کسى که خداوند پاک را شناخت، نباید دلش 

را از امید و بیم او خالى نگه دارد


کسى کاو شناسد خداوند خویش

، دلش نیست خالى ز خوف و رجا

بهر جا بود یاد او، هر چه بیش

، ندارد بجز ذات حقّ ملتجى‏

==



985 «یَنبَغی لِمن عَرَفَ الأشرارَ اَن یَعتَزِلَهُم» 


کسى که اشرار را مى‏ شناسد، سزاوار است 

از آنان کنار رود


چو اشرار را کس شناسد، سزد،

که اندر پى نیک مردان رود

 ز نا اهل و ناکس کند اجتناب‏

 که دنیا و دینش نگردد خراب‏


986 «یَنبَغی لِمَن عَرَفَ دارَ الفَناءَ اَن یَعمَلَ لِدار البَقاء»


 کسى که دنیاى فانى را شناخت، شایسته است 

که براى سراى باقى بکوشد


کسى کاو جهان را شناسد درست،

نبازد بدو دل ز روز نخست‏ 

 رود در پى توشه آخرت‏

کند فکر و اندیشه عاقبت‏

==


987 «یَنبَغی اَن یُهانَ، مُغتَنِمُ مَوَدَّةُ الحُمقى»


 کسى که دوستى ابلهان را غنیمت بشمارد، سزاوار 

خوارى است


چو با ابلهان کس شود همنشین

تو او را بچشم بزرگى مبین‏ 

، سزد گر شود خوار و درمانده او

ز نزد همه دوستان رانده او


==



988 «یَحتاجُ الاِسلامُ اِلىَ الایمانِ یَحتاجُ الأیمانُ اِلى

 الایقانِ، یَحتاجُ العِلمِ اِلى العَمَلِ»


 اسلام بایمان و ایمان بیقین و علم بعمل نیاز دارد


بعلم و بدانش، عمل بایدت 

بایمان، برادر یقین شایدت

بایمان، نیاز است اسلام را

‏ تو بردار جان من این گام را


989 «یَحتاجُ الإیمانُ اِلىَ الأِخلاصِ»


 ایمان به نیّت و عمل پاک و خالص نیازمند است


ز اخلاص، ایمان پذیرد کمال

بود نیّت پاک، دین را جمال‏ 

 باکسیر اخلاص، قلب وجود،

طلا گردد اندر رکوع و سجود

==


990 «یَطلُبُکَ رِزقُکَ اَشَدُّ مِن طَلَبِکَ لَهُ فَأجمِل فى طَلَبِهِ»


 روزى تو بیش از آنکه تو آن را مى‏جوئى، جویاى

 تو است، پس در طلبش افراط مکن


مکن بیش در کسب روزى تلاش 

کمى اندر این راه آهسته باش

بود از تو روزى شتابنده ‏تر

‏ رسد رزق مقسوم بى دردسر


==



991 «یَسیرُ الطَّمَعِ یُفسِدُ کَثیرَ الوَرَعِ» 


اندکى آزمندى بسیارى از پارسائى را از بین مى ‏برد


کند عاقبت اندکى حرص و آز،

در زشتکارى بروى تو باز 

 رود زهد بسیار از آن بباد

تو را هیچگه آزمندى مباد


992 «یَسیرُ العَطاء خَیرُُ مِنَ التَّعلُّلِ بِالاعِتِذارِ»


 چیز کمى بخشیدن بهتر از بهانه جوئى 

و عذر آوردن و ندادن است


عطاى تو گر اندک است اى کریم

نباشد از این ره ترا ترس و بیم‏

، ز پوزش نکوتر بود بذل کم‏

 مران سائلى را چو دارى درم‏

==


993 «یَستَثمِرُ العَفوِ بِالإقرارِ اَکثَرَ مِمّا یَستَثمِرِ بِالاعِتِذار»


 نتیجه گذشت از گناه با اقرار بهتر از نتیجه عفو 

با پوزش خواهى است.


ترا گر ندامت بود از گناه،

چو خواهى که با پوزش آئى براه

 ز پوزش بود بهتر اقرار تو

، گناه دگر باشد، انکار تو

=


994 «یُمتَحَنُ المؤمِنُ بِالبَلاء کَما یُمتَحَنُ بِالنّارِ الخِلاصُ»


 همانطورى که زر خالص با آتش امتحان مى‏شود، مؤمن

 هم بوسیله گرفتارى آزمایش مى‏ گردد.


شود مؤمن اندر بلا امتحان 

بدانسان که گردد طلا امتحان‏

چه خوش باشد، ار چون زر پر عیار،

 نگردد در این امتحان خوار و زار


==


995 «یَتَفاضِلُ النّاسِ بِالعُلومِ وَ العُقولِ لا بِالأموالِ وَ الأصولِ»


 مردم بوسیله دانش و خرد بر هم برترى مى‏یابند نه 

بواسطه دارائى و اصل و نسب


بزرگى بعقل است و علم است و راى 

گرامى‏تر است آنکه بد پارساى‏ 

چه نازى بمال و باصل و نسب،

ترا نیست گر مایه‏اى از ادب‏


===


996 «یَجرِى القَضاءُ بِالمَقادیرِ عَلى خِلافِ الاِختیارِ وَ التَّدبیرِ» 


خواست خدا بوسیله مقدّرات بر خلاف اختیار و چاره 

اندیشى انسان جارى مى‏گردد


نباشد گریز از قضا و قدر 

فراوان رسد بنده را، بیخبر 

نگردى بتدبیر از آن رها

گناه است خشم از رضاى خدا


==



997 «یُفسِدُ الطَّمَعُ الوَرَعَ وَ الفُجورِ التَّقوى»


 آزمندى پارسائى و گنهکارى پرهیزکارى 

را از بین مى‏ برد


شود فاسد از آزمندى ورع 

میفکن تو خود را بدام طمع

بود آفت زهد و تقوى، گناه‏

‏ مکن نامه خویشتن را سیاه‏


998 «یَبلُغُ الصّادِقُ بِصِدقِهِ ما لا یَبلُغُهُ الکاذِبُ بِاحتیالِهِ»


 راستگو با صداقت خودش بهمان چیزى مى‏رسد

 که دروغگو با حیله‏اش بدان دست نمى‏ یابد


بدانجا که کاذب نخواهد رسید،

بتدبیر و تزویر و مکر شدید، 

 بدان مى‏رسد صادق از راستى‏

چه حاجت بکذب و کم و کاستى‏


999 «یُنبِى‏ءُ عَن عَقلِ کُلِّ امرِء لِسانُهُ وَ یَدُلُّ عَلى فَضلِهِ بَیانُهُ»


 زبان هر کس از خرد او خبر مى‏دهد و بیانش دلیل 

بر میزان دانشش می باشد


زبانت ز عقلت حکایت کند 

بیانت ز فضلت روایت کند

تو را نیست گر عقل و فضل و ادب،

 ز گفتار بیهوده بربند لب‏

==



1000 «وفورُ الأموالِ بِانتقاصَ الأَعراضِ لؤمُُ»


 زیادى دارائى با کاستن از آبرو نا کسى است


چو کس را فراوان شود سیم و زر،

شود مکنت و ثروتش بیشتر،

 به نقصان گراید گرش آبرو،

 بسى ناکس است آن نکوهیده خو


1001 «نِصفُ العاقِلِ احتِمالُُ وَ نِصفُهُ تَغافُلُُ» 


نیمى از خردمند بردبارى و نیم دیگرش تغافل 

(خود را به بیخبرى زدن) است


خردمند را شیوه باشد دو کار

ورا هست این هر دو دائم شعار

 تغافل کند نیم و نیم دگر،

 صبر و تحمّل برد او بسر


1002 «یُمتَحَنُ الرَّجُلِ بِفِعلِه لا بِقَولِهِ»


 انسان بکردارش آزمایش مى‏ شود 

نه بگفتارش


شود آزمایش بکردار، مرد

شناسا شود پهلوان در نبرد

 عمل گر نباشد، ز گفتن چه سود

 چو آتش فروزى، غرض نیست دود

==


پایان کتاب و عرض سپاس


بدرگاه یزدان یکتا، سپاس

سپاسی فزونترزحدقیاس

 «سپاسى ز دامان گل پاکتر 

زآوای بلبل  طربناکتر

که توفیق حق مر مرا شد رفیق

که گامی زنم چند دراین طریق 

 گزینم گل تازه زین بوستان

برم ارمغان دربردوستان 


‏ معطّر کنم ز آن مشام خرد

زنم سکه ای نو بنام خرد

 ادب را دهم زیب و فرّ با هنر

شود رغبت انگیزتر این اثر

 دگرگون کنم راه و رسم کهن

روان گویم ازقول مولاسخن 

 بتاریخ بهمن مه شصت و چار

گزیدم زگفتار او من هزاز 

، مرا عزم گردید آن گاه جزم

که این گفته هارادرآرم به نظم 

 به شش ماه آماده شد نظم و نثر 

بزد سر به افلاک این طرفه قصر

چو مهر آمد و سال شد شصت و پنج

رسیدم پس رتح آنگه به گنج 

 نوشتش بخطّ خود «امیدوار»

که پشت وپناهش بود کردگار

 هم «عبد الرّضا» ى هنرمند من،

همان خوب و فرزانه فرزند من 

 نوشت آنچه سرفصل و دیباچه بود

دراین کارسعی فر اوان نمود


 سپس «صالحى» نسخ آنرا نوشت

خدایش دهد جای  اندربهشت

«هدائى» بخواند این کتاب شریف

در این فنّ نباشد مر او را حریف‏ 

 بتحریض من او بسى جهد کرد 

دهد اجر، یزدان بدین پاک مرد

«ذبیح کلانتر» بشهر اراک،

 که چون من بود اهل این آب و خاک‏ 

 فراهم نمودى از آن نسخه‏ ها 

دهد اجر و پاداش نیکش خدا 

چو شد این کتاب مقدّس تمام، 

برفتم سوى «هنجنى» با سلام

که در چاپ آن او کند یاورى‏ 

‏ نماید در این باره، هم داورى‏

بود اوستاد سخن، «هنجنى»

 بدور است «دکتر» ز کبر و منى‏

 هم او «دفتر نشر» را برگزید

 بر این هر دو از من سپاسى مزید

 عمو زاده من، «بنى هاشمى» 

 که باشد در ایثار او حاتمى

به تهران در این ره پى کار بود

، چو بخت من، او نیز بیدار بود

 مرا یاورى کرد لطف على

 که گفتم سخنها، بدین سان جلى‏

 الهى بحقّ امامان پاک، 

 به «خیر النّساء» اختر تابناک،

بحقّ محمّد، گرامى رسول 

 ز «مجدى» کن این کار و خدمت قبول‏ 

بخدمتگزاران دین و وطن، 

بدین راد مردان و یاران من،

بهر کس که سهمى در این کار داشت

 بهر کس که پائى در این ره گذاشت،

، عطا کن تو پاداش و اجر عظیم‏

 مرا ده امان از عذاب جحیم‏


===

پایان گردآوری کتاب هزارگوهر 

م . الف ز ائر

 چهارشنبه سوم شهریورماه 95  

تهران - ساعت 12 شب