مشاعره 254
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زروگنج ودرم نخواهد ماند
حافَظ
=
در د اگر دردتوباشد ای حیبب بی وفا
کافرعشقم گرآید نام درمان برلبم
امیدخراسانی
=
مگذارکه نااهلان چینندگل رویت
کزنارچو گل چینندجزخارنمی ماند
محتشم کاشانی
=
در امید آن که یک دم اوطبیب من شود
هرکجادردی ست می خواهم نصیب من شود
سحابی
=
دراندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم واو درفغان ودرغوغاست
حافظ
=
توانگر گر شود منصف شود درویش اگر قانع
دراین عالم نشان دیگر نماند بی نوائی را
بینش
=
آن کوزه برکفم نه کاب حیات دارد
هم طعم ناردارد هم رنگ ناردانه
سعدی
=
هرچه رفت ازعمر یادآن به نیکی می کنند
چهره ی امروز درآیینه فردا خوش است
صائب تبریزی
=
توانگری نه به مال است پیش اهل کمال
که مال تالب گور است وبعد ازآن اعمال
سعدی
=
لبش به خنده وچشمش به غمزه می گویند
که خون هرکه بریزیم , خون بها اینجاست
اقاباقی نهاوندی
=
گردآور ی: م.الف زائر